| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سوره عشق
قل اعوذ برب عاشقها ... مَلِک الناس، الهِ عاشقها قل اعوذُ ... از اينکه دنيا را بزند آتش آهِ عاشقهااشکشان دانههاي انگور است، گريه نه، پردههايي از شور است حلقهي کهکشاني از نور است، گوشهي خانقاه عاشقها «ماه من» در خسوف خود پيچيد از ميان دريچه وقتي ديد آسمان آسمان تفاوت داشت «ماه گردون» و ماه عاشقها «عين، شين، قاف ...» واژههاشان را اين حروف سفيد ميسازند حرفهاي سياه پيدا نيست روي تخته سياه عاشقها لبِ ذهن مرا قلم ميدوخت، واژه بر روي کاغذم ميسوخت آخر اسم مقالهام اين بود: «عاشقي از نگاه عاشقها» دل من باز هم صبوري کن، باز از چشمهاش دوري کن تو به من قول داده بودي که نکني اشتباه عاشقها اي خدايي که اهل اسراري، که به پروانهها نظر داري که خودت عاشقي، خبر داري از دل بيپناه عاشقها، بعد از اين روزهاي در زنجير، درد شلاقهاي بيتاثير برسان مرد مهرباني که بگذرد از گناه عاشقها برسان مرد مهرباني که با احاديث حضرت مجنون مو پريشان به تخت بنشيند، بشود پادشاه عاشقها |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 22 |
هجده پيمانه با حافظ
نيمه شب بود، شنيدم که کسي ميآيد «مژده اي دل که مسيحا نفسي ميآيد» مَشک بر دوش از آن دور صدا زد: مادر! «از صداي سخن عشق نديدم خوشتر» دل پژمرده ما هم به صدا ميآيد «فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد» ناگهان ولوله در آن شب آرام افتاد «عکس روي تو چو در آينهي جام افتاد» آسمان دل به هواي خوش ياست داده است «تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است» تا تو با دامني از سبزه و گل ميآيي «در همه دير مغان نيست چو من شيدايي» دست در دست تو انگار علي ميآيد واي! از اين منظره بوي غزلي ميآيد: ساقي از چشمهي نور آب حياتي برسان من کم آوردم، از آن سو کلماتي برسان شاعر شعر خودت باش و کنارم بنشين فعلاتٌ فعلاتٌ فعلاتي برسان «هَل اَتي» ! پشت در خانهي تو خيمه زديم مستحقيم، به يک خنده زکاتي برسان زمزم از زمزمهات مست شده، کعبه خراب شعر مشعر شده بانو! عرفاتي برسان تو اگر خواستي آتش به دو عالم بزنيم به لب تشنهي ما آب فراتي برسان يوسفت رفت و کشيديم فراقي که مپرس اجر اين صبر، بيا شاخه نباتي برسان آسمان گوشهاي از وسعت چشمان تو است نظري کن به زمين، راه نجاتي برسان اي شب قدر! تو آن جام مقدّر ـ تا ما ميفرستيم به نامت صلواتي ـ برسان * * * سيلي آن روز به رويت چه غريبانه زدند «آتش آن بود که در خرمن پروانه زدند» يک کبوتر وسط شعله تقلا ميکرد «جرمش اين بود که اسرار هويدا ميکرد» رسم اين است که پروانه در آتش باشد «عاشقي شيوهي رندان بلاکش باشد» «بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد» باد شب سورهي سيلي به رخش نازل کرد با گل و غنچه تو ديدي در و ديوار چه کرد؟ «ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد» «ناگهان پرده بر انداختهاي يعني چه مست از خانه برون تاختهاي يعني چه» کمر سرو در اين کوچه کمان خواهد شد «چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد» آه! هجده گل از آن باغ نچيديم و برفت «باربر بست و به گردش نرسيديم و برفت» تا در اين خانه گُلِ خندهي زهرايم بود «من ملَک بودم و فردوس برين جايم بود» عمر کوتاه تو گنجايش دنيا را بس «وين اشارت ز جهان گذران ما را بس» خانه دوست کجا؟ صحن سپيدار کجاست؟ «اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟» |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 9 |
قصهي پهلوي تو
واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» ميکني چشم بر هم مينهد، چادر که بر سر ميکني آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه «زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» ميکني با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر ميکني قصهي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست اشک او را شبنم آيات کوثر ميکني بازواني را که اين شلاقها بوسيدهاند جاي لبهاي «محمد»(ص) بود، باور ميکني؟ با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت کوچههاي شهر غمگين را معطر ميکني بي حرم ميماني و از حسرت گلدستههات در مدينه خون به قلب هر کبوتر ميکني نيمهشب مثل نسيم از کوچهها رد ميشوي شاعران مست را بيتابِ مادر ميکني مثل آنروزي که پيشاپيش مردم ميرسي با نگاهي اين غزل را هم تو محشر ميکني |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 10 |
شهر شلوغ
(دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست)
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 22 |
شوري در اصفهان
«خواجو» ، گذشته بودي و مبهوت مانده بود پل، خيره در تقارن ابروت مانده بود از عکس خوش تراش لبان تو روي آب در ذهن «زنده رود» دو ياقوت مانده بود در چشمهات سبزي باغات «اصفهان» بر گونههات سرخي شاتوت مانده بود فوارههاي «نقش جهان» بي صدا شدند سير زمان کنار تو مسکوت مانده بود شالت وزيد روي درختان «چارباغ» آنشب نسيم در خم گيسوت مانده بود رفتي و باز غصه سنگين «چل ستون» بر دوش اين عمارت فرتوت مانده بود بردند روي دست، تن شاعر و هنوز يک بيت خيس بر لب تابوت مانده بود: دير آمدي و بي تو جواني که نيمه شب در خواب سر گذاشت به زانوت، ...... رفته بود |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 20 |
دور از مادر
دور از تو ماندهام و نميداني، بي ماه روحِ برکه چه بيتاب است بي ماه، برکه!؟ ... آه! چه ميگويم! بي ماه برکه نيست، که مرداب است ميترسد از سياهي و تاريکي در قعر قصههاي شبِ يک رود ماهي سياه کوچک غمگينت در حسرت نوازش مهتاب است وقتي ميان چادر گلدارت ميايستي مقابل آيينه از رنگ چشمهاي تو، آيينه حس ميکند مقابل محراب است با چشمهاي خاطره بر ديوار، زل ميزنم به عکس تو ساعتها گاهي سرم ميان دو دست تو- که مهربان در آمده از قاب - است پل ميزنند سوي تو دستاني، بعد از سي و سه سال پريشاني حالا سي و سه تا پلِ ويرانند، اينجا که باز قافيه سيلاب است حتي اگر نشد که کنار هم ... اما کناره باش و بگير از موج با آن دل شکسته تو بر خشکي، اين قايق شکسته که بر آب است «لالا لالا لالا گل بابونه، تقدير عاشقا شب هجرونه» «لالا لالا لالا...» تو بخوان مادر، هر چند باز هم پسرت خواب است |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 23 |
نگاه کن پدر بزرگ
نگاه کن پدر بزرگ! به عمق چشمهاي من که با تو حرف ميزنند نگاهها به جاي من کنار رفت پردهها، پدر بزرگ خيره شد حدود شصت سال بعد ... عراق - کربلاي من: من ايستادهام، ببين چه غرق در نيايشم که تير هم نميرسد به قلب ربناي من چه ديد در دلم خدا ، چه چشمهاي؟ که اينچنين کبوتران تشنه را پرانده در هواي من چه ديد در دلم خدا؟ که گفت: «احمد» م بيا «عليِ» من براي تو، «حسين» تو براي من همين که حرف ميزنم «حبيب» گريه ميکند دلش بهانهي تو را گرفته از صداي من چه عاشقانه ميرسي تو با نگاه «اکبر» م و پيش از اينکه من شَوَم، تو ميشوي فداي من شبيه تو قدم زنان گذشت و روي شن ببين چه رنجِ دل بريدني، کشيده رد پاي من و ماهِ تکه تکه را درون خود گريستم که نشنوند خيمهها صداي هاي و هاي من چه قدر از تو دم زدم، چه قدر مثل تو ... ، ولي به گوش نيزهها نرفت کلام آشناي من تو اين فراز را نبين، نبين که شمر ... نه نبين چه چکمههاي تيرهاي، چه خنجري! ... خداي من! پدربزرگ اشک ريخت، پدربزرگ ناله کرد نشست در مقابلم و بوسه زد به ناي من حدود چند قرن بعد... و «باز اين چه شورش است» که هم زمين، هم آسمان، نشسته در عزاي من نشسته تا رسيدنت به شکل يک سوار سبز، نگاه سرخِ پرچمي به گنبد طلاي من --------------------------------------------------------- سقا |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 8 |
فرشته اي با دامن آبي
براي فرشتهاي که اسمش هم فرشته بود، براي پرندهاي که زود پريد تا پرواز را بخاطر بياوريم نو عروسي را در اين شبهاي مهتابي نديدي؟ با تو اَم دريا! زني با دامن آبي نديدي؟ گفت ميآيد که تورش را بيندازد به دريا دستِ ماهيگير عاشق، تورِ بيتابي نديدي؟ يک پريِ مو پريشان را که در توفان برقصد مست با امواج، در آغوش گردابي نديدي؟ بين مرغان مهاجر، لاي نيها، روي برکه، تازگي قوي قشنگي، آي مرغابي! نديدي؟ آه اي جاليز! بانويي که پنهاني بيايد از زلال چشمهها با کوزهي آبي، نديدي؟ تارها گفتند: روحش را گره ميزد به قالي آسمان! در بين گلها نقش محرابي نديدي؟ خوابهايت روشن است آيينه! اهل آسماني از عبور يک «فرشته»، تازگي خوابي نديدي؟ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 16 |
بانو سلام
بانو سلام! ... باز دلم لرزيد وقتي جواب داد و تبسم کرد با يک نگاه چشم مرا دريا، با يک عبور غرق تلاطم کرد مثل نسيم رد شد و از عطرش آهو دوباره ياد کسي افتاد با موجِ دامنش دل بيتابي تقديمِ اين مزارع گندم کرد آري مدينه در نظرش ديگر، جغرافياي ساکت و سردي بود، خورشيد روزهاي قشنگش را وقتي ميان نقشهي شب گم کرد هي گشت دور کعبه ولي قلبش، هر هفت بار رو به خراسان بود تا در نماز، عشق صدايش زد، چرخيد و رو به قبلهي هشتم کرد هاجر شد و به مروه نرفت اينبار، با شوق مَروْ آيهي هجرت خواند مريم شد و ميان شبستاني بي سقف با فرشته تکلم کرد با اشک، قلب نازک باران را تا خاطرات فاطمه(س) با خود برد معصوميِ صداي قدمهايش اين جاده را مسير ترنم کرد درياچهي نمک چه حديثي را در گوش قوي زخمي زيبا خواند؟ تا بالهاي نرم و سفيدش را اينگونه سايبان سرِ قم کرد بانو سلام! يک سبد آوردم، با واژههاي کال- ولي عاشق - اين حوض را ببخش که دريا را در موجهاي خويش تجسم کرد |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 22 |
شعري عاشقانه، نثري شاعرانه
يک دريا مهرباني - شعري براي قشنگترين پيامبر -
در کوه انعکاس خودت را شنيدهاي تا دشتها هواي دلت را دويدهاي در آن شب سياه نگفتي که از کدام وادي سبد سبد گلِ مهتاب چيدهاي؟ «تبـت يـدا...» ابيلهبان شــــعله ميکشـــند تا پردهي نمايش شب را دريدهاي رويت سپيدهايست که شبهاي مکه را ... خالت پرندهايست رها در سپيدهاي اول خدا دو چشم تو را آفريد و بعد با چشمکي ستاره و ماه آفريدهاي باران گيسوان تو بر شانهات که ريخت هر حلقه يک غزل شد و هر مو قصيدهاي راهب نگاه کرد و آرام يک ترنج افتاد از شگفتي دست بريدهاي ديگر چرا به عطر تو ايمان نياوريم اي لهجهات صراحت سيب رسيدهاي! بالاتر از بلندي پرهاي جبرئيل تا خلوت خدا، تک و تنها پريدهاي درياي رحمتي و از امواج غصهها سهم تمام اهل زمين را خريدهاي حتي کنار اين غزلت هم نشستهاي خط روي واژههاي خطايم کشيدهاي گفتند از قشنگيت اما خودت بگو از آن محمدي (ص) که در آيينه ديدهاي --------------------------------------------------- اين نوشته غير از عشق آن يار غايب از نظر، از شوق شما دوستان شاعر و انديشمندي که هر کدام اهل يکي از اين شهرهاي نامبرده و نام نبرده ايد ، لبريز است. از دل گفته ام کاش در اين ماه زلال بر دلش و بر دلتان بنشيند. سفرنامهي اشک خودت بگو از کجا شروع کنم. از جنوب که نخلستانهايش مثل دلم داغند يا از شمال که شاليهايش مثل شال تو سبز. از شرق که صبح را در خاکهاي تشنهاش انتظار ميکشد و يا از غرب که هنوز غروب را در سرسختي کوههايش باور نکرده است. بگذار از سمت خودم سفر کنم. هر چند فرقي نميکند. همهي دشتها مثل «تنگستان» برايت دلتنگي ميکنند. «بندرعباس» گفته فاميليش را عوض کنند. همهي آرزويش اينست که بندر تو باشد. «زاهدان» از وقتي قصهي زيباييات را از عارفان شنيد، لب مرزهاي عاشقي نشسته و ني ميزند. «اهواز» دنبال پسري ديگر از «مهزيار» ميگردد که حاجي عرفاتت شود و شاعر مَشعرت. بي تو «خرمشهر» ... چه خرمي؟ «آبادان» ... کدام آبادي؟ «خرم آباد» ... چه خرمي، ... کدام آبادي؟ فرهادهاي «کرمانشاه» اين روزها بر سينهي بيستون، شيرينيِ عشق خسرويي را تيشه ميزنند که در راه است. چقدر هواي نسيم تو را کردهاند، بادگيرهاي «يزد» و منتظر است «کرمان» که بيايي و دلش را فرش کند زير قدمهايت. «شيراز» هنوز «داد از غم تنهايي ...» ميکشد و در حسرت خالت «سمرقند و بخارا» روي دستش مانده. آنقدر اشک ريختهاند نرگسزارهاي «کازرون» که «درياچهي پريشان » (1) دلش شور ميزند و نيها از گوشهي دلتنگيش سر ميروند. عمري است بي تو از خجالتِ اسمش اين «زندهرود» سر به مرداب ميگذارد. چقدر ميانشان دويد و فرجي نشد؛ براي «اصفهان» شايد «چهلستون» کم بود. اهل «کاشان» هم که روزگارشان بد نبود، بي تو نه روزگار خوشي دارند و نه سر سوزن ذوقي. بگو اين «لالههاي واژگون» کي سرشان را بالا بگيرند و بي هيچ شرمي عشق را در دامن «دنا» فرياد کنند؟ به خاطر نگاه تو «جمکران» آنقدر به خودش رسيده، که «قم» از ترس چشم زخم، حق دارد يک «درياچه نمک» با خودش بردارد. «تهران» هواي تازهات را انگار از ياد برده است. اينجا ديگر آسمانِ اول هم به زور پيداست. از سرِ ظهر، عابرانِ «ولي عصر» تنها منتظر شبند که پايان بدهد به يک روز خستهي ديگر. «تبريز» در تب ديدنت ميسوزد و سرما را اين روزها با استخوانهايش نه،.. با قلبش حس ميکند. «رشت» پر است از «ميرزاهاي کوچک» که در سکوت جنگل ميگريند و «نهضتِ» اشکشان سرايت ميکند به چشمههاي «ساري». «مشهد» شاهد است که چند بار آمدي و نماندي. وقتي به حرم ميرسي، آسمانِ صحنها را دو خورشيد روشن ميکند. کبوترها مينشينند به تماشا، تا بالهايشان نسوزد. وقتي ميروي بال کبوترها نسوخته، اما دل پروانهها، چرا. با اينکه رفتهاي چقدر هستي! درست ميان اين دانهها که ميبارند و کنار اين سنگها که روي سنگ بند ميشوند و روي تبسمهايي که گاهي رنگي به لبها ميدهند. جاي خاليت پر از عطش است و دوريت پر از دوستي. اما اگر خواستي برگردي، پيراهن اضافي بردار. اين دور و بر، هنوز «برادران غيور »ت (2) پرسه ميزنند. ----------------------------- 1- تنها درياچهي آب شيرين ايران نزديکي کازرون و در کنار نرگسزارهاي اين شهر. 2- «پيراهني که آيد ازو بوي يوسفم ترسم برادران غيورش قبا کنند» - حافظ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 17 |
|
درباره وبلاگ
![]() و من مسافر قایق
هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنویترانه سپید و نیمایی رباعی طنز پيوندهای روزانه
سيد محمد جواد شرافتمحسن ناصحي سيد حميدرضا برقعي حسين رضوي فرد آرشيو پیوندها پيوندها
بهادر رياضيسیدمحمدعلی آل مجتبي تازه هاي ادبي انجمن مجازي فرهنگسراي مرداني نقد شاعران کازرون انجمن شاعران ايران محمدحسين بهراميان سعيد بيابانکي مهدي تقي نژاد زينب چوقادي محمد کاظم کاظمي جمال اژدري کازروني حسين رضوي فرد زنده ياد نجمه زارع عليرضا قزوه سيد مهدي موسوي سيد محمد امين جعفري حسام بهرامي عمادالدين شيخ الحكمايي محسن رضوي دکتر دشمن زیاری پرويز بيگي حبيب آبادي عباس شاهزيدي (خروش) ناصر فيض دکتر داود بيات جواد زهتاب محمد حسين انصاري نژاد مريم علوي محسن عابدي جزي محسن نيکنام محدثه خسروي عاطفه صرفه جو شهرام ميرزايي محمد حسين صفاريان رويا ابراهيمي ليلا اکرمي حميدرضا شکارسري بابک فرشته حکمت پرستوي مهاجر جاده محمد مبلغ الاسلام آشنا پرستش اسماعیل قنواتی زهرا نوروزي مير جعفري مسعود عطايي فلورا تاجيکي ميلاد عرفان پور انجمن جوانان شهرضا عبدالحسين انصاري سميه مرداني تورج بخشايشي سید محمد رضا هاشمی زاده محمد جواد خرازي فرد اباصلت رضوانی فرشته بحراني سيد احمد ميرزاده آزاده بشارتي قاسم مرادي فاطمه شمس مهدی نظارتی زاده فرزاد پاکزاد افشار حمیده محمدرضاپور کيوان براهنگ مرتضي پارسا لاله شجاعی پور يوسف رحيمي محمد سيار اصغر معصومي مي نا لطفي طوبي ملیحه جهانبخش احسان پرسا سيد عباس شرفي وحيد کياني سينا بهمنش عباس حسين نژاد حسين حاج هاشمي سجاد ناصري مینا اروجلو اميد فرهادپور نريمان عبدي مهدی انصاری پور احسان خلیلی علی ثابت قدم وحيد پورداد حمید خصلتی جمال الدین اصفهانیان خسرو دهاقين مهدی میرآقایی دکتر حسین خرسند زهره حق شناس محمدمهدی نقی پور فاطيما صديقه حسيني محمد برزگر رضا طبیب زاده حسین عاشوری مرتضي حيدري آل کثير حيدر منصوري ابراهیم قبله آرباطان وحید طلعت بهرام کمالي سعيد مزرجي آرش پورعليزاده محمد آرنگ ياسمن بهار علي اکبر بقايي تسنيم کسري صديق شجاع امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |