X
تبلیغات
مسافر

مسافر
شعرهای قاسم صرافان  

در میان شعر تو بانو! اگر حاضر شدم

خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم

در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم

نام شیرین تو  بردم فاطمه! شاعر شدم


رشته‌ای بر گردن ابیات من افکنده دوست

می‌برد شعر مرا آنجا که خاطر خواه اوست


ناگهان دیدم میان خانه‌ی پیغمبرم

چون خدیجه غرق نوری از جهانی دیگرم

چرخ می‌زد یک نفس روح القدس دور و برم

تا نوشتم فاطمه، بوسید برگ دفترم


از شکوهش آسمان ساییده اینجا سر به خاک

آسمان را با خودش آورده این دختر به خاک


ای محمد! دشمنت را دوست ابتر می‌کند

خانه‌ات را بوی ریحانه‌‌ معطر می‌کند

دیدنش بار رسالت را سبکتر می‌کند

دختر است اما برایت کار مادر می‌کند


دختران آیات رحمت، مادران مهر آفرین

می‌شود ام ابیها، هر دو باهم، بعد از این


یک زره خرج جهازت، حُسن‌هایت بی‌شمار

با تو حیدر روز خیبر حرز می‌خواهد چکار؟

تا تو از تیغ دودم با عشق می‌گیری غبار

بعد از این مستانه‌تر صف می‌شکافد ذوالفقار


قوت بازوی مولایی به مولا، فاطمه!

قصه‌ی پیوند دریایی به دریا، فاطمه!


در هوای عاشقی با هم کبوتر می‌شوید

هر دو کوثر می‌شوید و هر دو حیدر می‌شوید

هست شیرین نامتان، قند مکرر می‌شوید

هر دو در کفواً احد با هم برابر می‌شود


بیت‌هایم بر درِ بیت تو زانو می‌زنند

شاعران تنها برای یک نظر، رو می‌زنند


در کسا، بی پرده با الله صحبت می‌کنی

هل اتی را سفره‌ی نور و کرامت می‌کنی

فکر خلقی، نیمه شب با حق که خلوت می‌کنی

در غم همسایه، ترک خواب راحت می‌کنی


مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه!

می‌دهد از سوی ما مهدی سلامت، فاطمه!


امتحان پس داده‌‌ای در آسمانها پیش از این

سالها بر عرش می‌تابید نورت چون نگین

حضرت حق چون دلش آمد بیایی بر زمین

واقعاً «الحمد للهِ ، رب العالمین»


جلوه‌ی نور تو را تنها خدایت دید و بس

فاطمه! قدر تو را تنها علی فهمید و بس


عالمی در حیرت از این آسیا چرخاندنت

با تبسم خستگی را از علی پوشاندنت

در عجب روح الامین از طرز قرآن خواندت

پیش نابینا میان حِصن چادر ماندنت


حجب میراثت، حیا سایه نشین چادرت

داده دل حتی یهودی هم به دین چادرت


سفره‌‌ی نان خالی اما سفره‌ی انعام پُر

خانه‌ات میخانه، ساقی با سخاوت، جام پر

از تو راضی و دلش از گردش ایام پر

کعبه از بت خالی اما کوچه از اصنام پر


ای زبانت ذوالفقارِ حیدر بی‌ذوالفقار!

بت شکن! برخیز، بسته دست او را روزگار


--------------------------------

ویرایش شده غزل ام ابیها س را هم ملاحظه بفرمایید:

دریایی و دل دادی یک روز به دریایی

این شد که پدید آمد از عشق تو دنیایی ....




موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، حضرت زهرا
[ پنجشنبه 28 فروردین1393 ] [ 2 ] [ قاسم صرافان ]

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت


روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت 

دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت


روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی

آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت


با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت

خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت


فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !

هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت


او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود

با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت


تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی

جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت


زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!

با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت


استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی

بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت


روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت

دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت




موضوعات مرتبط: عاشقانه ها
[ شنبه 26 بهمن1392 ] [ 20 ] [ قاسم صرافان ]

سرنوشت ما گره خورده به گیسوی علی
از ازل چرخانده دلها را خدا، سوی علی

او مع الحق گفت و از آن روز ما را می‌کُشند
دار ما خرما فروشان حلقه موی علی

مانده‌ام احمد پیمبر بود یا عطار عشق
بس که سلمان ها، مسلمان کرد با بوی علی

گر می‌اندیشی نماز و روزه‌ات را می‌خرند
ای برادر! این تو و این هم ترازوی علی

بیشتر از برق دَم‌های دو سوی ذوالفقار
دوستان را کشته خَم های دو ابروی علی

هر که دل خوش کرده در عالم به نام دیگری
یا علی نشنیده است از سوی بانوی علی

آری آداب خودش را دارد اینجا عاشقی
ما و خاک کوی قنبر، قنبر و روی علی



موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، امیرالمومنین
[ یکشنبه 22 دی1392 ] [ 14 ] [ قاسم صرافان ]

 

نادیدنی‌ها

- زبان حال حضرت زینب (س) با آقا اباالفضل العباس (ع) -


رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی


آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی


آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی


حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی


شد پیش تو نا امیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی


بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی


دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی


قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی

آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی


سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی

جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی


.........................................


گریه بی حساب

( تقدیم به آستان حضرت رباب س)


تا طفلی می گه آب گریه‌م میگیره

من از اسم رباب گریه‌م می‌گیره

همیشه وقتی «بابا آب داد»و

میخونم تو کتاب گریه‌م میگیره

تا می‌بینم که بانویی به بچه‌ش

میگه: مادر بخواب! گریه‌م میگیره ( .... ادامه شعر )


...................... سه ساله دختر  ...............


زدن نداره / دختری که رمق به تن نداره


راه می‌رم آروم / این پا که نای دویدن نداره     (.... ادامه شعر)



............... مهربونه حسین .................


مهربونه حسین، عشقمونه حسین

بال و پر وا کنیین آسمونه حسین

جمع بشین عاشقا، دور اربابمون

با همه مثل حر مهربونه حسین  ...... ( ادامه شعر )


...................................................

شعرهای عاشورایی قبلی

( حضرت قاسم ، حضرت علی اکبر، حضرت زینب، اربعین و .... )


..................................................

 (دودمه های شبهای محرم در ادامه مطلب آمده)




موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، عاشورایی ها
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 آبان1392 ] [ 11 ] [ قاسم صرافان ]

 


«یا علی» گفته عشق در آغاز، تا که این‌قدر ماندگار شده

هر کسی با ابوتراب نرفت، به هوا رفته و غبار شده


کعبه برخاست احترام کند، لب گشوده‌ست تا سلام کند 

او هم از سینه چاکی‌ش پیداست که به عشق نجف دچار شده


کاش می‌‌شد که در سکوتی ژرف به تماشا نشینمت اما

چه کنم با لغات مستی که در صف ذهن من قطار شده


عشقِ مالک، امیرِ عماری،  طعم شیرینِ درد تماری

آن یکی زیر سایه‌ات سردار، این یکی پیر سر به دار شده


نظرت ذره را ابوذر کرد، عشق را اعتبار قنبر کرد 

کوه زر شد دل ابوذرِ تو، قنبرت شاه تاجدار شده


عَمرو! پیکار با حریفان، نه، پهلوان! کشتن ضعیفان، نه

مردن آنهم به دست‌های علی ست که برای تو افتخار شده


لرزه بر قامت زمین انداخت، پای تا در رکاب زین انداخت

دشت لرزید، همه فهمیدند، میر بر مرکبش سوار شده


هر کسی سر به عاشقی نسپرد، مرده است و دوباره خواهد مرد

هر کسی عشق در دلش خشکید، قسمتش تیغ آبدار شده


همه را بی‌قرار کرده علی، با دو تیغش دو کار کرده علی 

دشمنش سهم ذوالفقار شده، دوست با ابرویش شکار شده


یا دلم می‌شود علی آباد، یا خرابات، هر چه بادا باد!

مست، جان را به جام می‌بازد، عاشقان! نوبت قمار شده  


زر بگیرند کاش دستش را آن‌که این‌قدر خوب سنگم زد

ابروی راستم شکست آری! در عوض شکل ذوالفقار شده


بوی عطر علی‌ست می‌آید، این جوانمرد کیست می‌آید؟

شال سبزش به عاشقان فهماند: نو بپوشند، نوبهار شده



موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، امیرالمومنین
[ یکشنبه 28 مهر1392 ] [ 13 ] [ قاسم صرافان ]
 


آسمان مي‌خواند امشب قدسيان دف مي‌زنند

حوريان کل مي‌کشند و خاکيان کف مي‌زنند


شير عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟

تيغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟


آسماني بي‌کراني، عاشق دريا شدي

آمدي آيينه‌ي انسيه‌ي حورا شدي


امشب اي زيباترين! اي دلبر کوثر بيا !

شب شبِ عشق است، اي داماد پيغمبر بيا !


بيش از اينها با دل محبوب ما بازي نکن

پيش اين نيلوفر يکدانه غمازي نکن


مثل اقيانوس آرام است اين بانو ولي

در دلش توفان بپا کردي، مدارا کن علي!


«ليله القدر» نگاهش يا علي! اجر تو است

او «سلام فيه حتي مطلع الفجر» تو است


از ازل در پرده بود آيينه دارش مي‌شوي

در عبور از کوچه باغ عشق، يارش مي‌شوي


قدّ و بالاي علي از چشم زهرا ديدني‌ست

واي‌! وقتي مي‌رسد دريا به دريا ديدني‌ست


ماه در امواج دریا ديدني تر مي‌شود

قدر زهرا با علي فهميدني تر مي‌شود

 

مانده احمد تا کدامين وجه رب را بنگرد

روي حيدر را ببيند يا به زهرا بنگرد


اي بلال امشب اذاني را که مي‌خواهي بگو

«اشهد ان عليا حجت الله»ي بگو


با خديجه کاش چادر مي کشيدم بر سرش

وقت رفتن کاش مي‌بوسيد او را مادرش


«اُمّ اَيْمَن» ! مثل مادر دور زهرا مي‌پري

تا نريزد اشکي امشب از سر بي مادري


عقد زهرا و علي در آسمان‌ها بسته‌ شد

سرنوشت عشق هم بر زلف آنها بسته‌ شد


گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است

خوب مي‌دانست حيدر بي زره هم حيدر است


تا مدینه روح را با حاجیان پر مي‌دهيم

دل به چشم کوثر و دستان حيدر مي‌دهيم 



موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، امیرالمومنین، حضرت زهرا
[ دوشنبه 15 مهر1392 ] [ 13 ] [ قاسم صرافان ]

نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن

با غمی سنگین رسیدن پیش او زانو زدن


ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چقدر

ضامن آهو شنیدن، بعد از آن «یا هو» زدن


در شلوغی‌ها دو تا آرنج خوردن بی‌هوا

مست چون جامی، به دیگر جامها پهلو زدن


آری آداب خودش را دارد این جا عاشقی

جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن


امتحانی کن، ببین اینجا چه حظی می‌دهد

یاعلی گفتن به وقت دست بر زانو زدن


شمع‌ها ! نجوای با خورشید می‌دانید چیست؟

اشک‌های بی‌صدا باریدن و سوسو زدن


هفت دوری نیست حج ما فقیران، این طواف

دور هشتم دارد و چرخی به دور او زدن


بیت هشتم هدیه‌ای از سوی قم آورده است

بوسه بر درگاه تو از جانب بانو زدن


بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش

دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن 




موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، امام رضا
[ جمعه 22 شهریور1392 ] [ 17 ] [ قاسم صرافان ]

تقدیم به آستان کریم اهل بیت امام مجتبی - علیه السلام

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت

همراه با نجوای زیبای دعایت


در جام چشمان زلالت شور داری

در کیسه با خرما مگر انگور داری؟


دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو

شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو


با نان و خرما مي‌رسي، من هم يتيمم

اما نه خرما، مست دستان کريمم


مي‌زد به پايت بوسه لب‌هاي مدينه

اي خوش به حال نيمه شب‌هاي مدينه


در دستهايت ياکريمان لانه دارند

وقت قنوتت قدسيان پيمانه دارند


نوشيده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر

نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر


از واژه‌ها مِی مي‌چکيد و مي‌نوشتم:

سرمست آقاي جوانان بهشتم


شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی

با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی


ميخانه‌ي خاکي غبارش هم شراب است

اِنعام صحن خاکيت هم بي حساب است


این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد

روح القدس گویی هوای یک غزل کرد


«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد

نامت قلم را محو نوری در ازل کرد 


من در زمان آواره‌ی آن لحظه هستم،

وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد


آنگونه او را خوش در آغوشت کشیدی

تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد


دست کریمت یاکریمان را غذا داد

شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد


با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست

نور خدا را چشمهایت مستدل کرد


آورده‌ای از آسمان نور خدا را

چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را


پای تو دوش مصطفی را عرش کرده

جبریل بالش را برایت فرش کرده


پای پیاده کعبه می‌آید به سویت

لبهای زمزم تشنه‌ی آب وضویت


روح تو را از نور زهرا آفريدند

از اسم تو اسماء حسنا آفريدند


نام حسن  يعني تمام حُسن دنيا

حالا من و دست کريم آل طاها



موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، سایر ائمه
[ سه شنبه 1 مرداد1392 ] [ 13 ] [ قاسم صرافان ]

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی

می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی


فتح دنیا کار آن چشم است، خون دل‌ها کار آن ابرو

هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی


بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد

می‌خورد یک راست بر قلبم از نگاهت تیر طنازی


وقت رفتن چهره‌ی شادت حالت ناباوری دارد

مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی


در صدایت مثنوی لرزید تا گذشت از روبروی ما

با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی


ناخنت را می‌خوری آرام پلکهایت می‌خورد بر هم

عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی


عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم

مادرم راضی شد و حالا مانده بابایت شود راضی


در کلاس از وزن می‌پرسی، با صدایت می‌پرم تا ابر

آخرش شاعر نخواهی شد پیش این استاد پروازی


طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت

می‌پرم از بیت پایانی بازهم در بیت آغازی


می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی

می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی ...



موضوعات مرتبط: عاشقانه ها
[ دوشنبه 24 تیر1392 ] [ 2 ] [ قاسم صرافان ]


و خداوند علی گفت و چنین خلقت کرد
دیگران را  پس از آن خلق پیِ حیرت کرد

در دل کعبه نشستی و دلش روشن شد
کعبه حاجی شد و آماده‌ی چرخیدن شد

بی سبب نیست که در قلب همه جا داری
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

کعبه شد حاجی و شد مست و چه احرامی بست
«پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»

بی سبب نیست که آرام و قرار همه‌ای
تو همان صورت ظاهر شده‌ی فاطمه‌ای

دو سه روز است جهان دور زمین می‌چرخد
عالمی حلقه شده دور نگین می‌چرخد

دلش از شادی دیدار تو پر زد کعبه
نتوانست که در پوست بگنجد کعبه

روح از سوی همه بوسه به بازویت زد
فاطمه بنت اسد شانه به گیسویت زد

شانه زد بنت اسد، دید که هر رشته‌ی مو
لا اله‌ی است که دارد به لبش: الا هو

باز شد کعبه دلش از لب خندان شما
سینه چاکی چه می‌آید به محبان شما

کعبه یک سنگ نشان، بود تو جانش دادی
قلب این سنگ نشان را تو نشانش دادی

ساغر عشق به دست تو فقط می‌آید
هر که عاشق شده پای تو وسط می‌آید

ساقیا تا که سر زلف تو را شانه زدند
«دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند»

بین هر حلقه مو حلقه‌ی مستان تو اند
این جماعت همه الله پرستان تو اند

دست نامحرم از آن چین و شکن کوتاه است
سر این رشته فقط وصل به وجه الله است

آن سر رشته گره خورده به جان و دل ما
تا که بستند، گره وا شده از مشکل ما

چشم وا کردی و نوری ازلی پیدا شد
مثل این فاطمه، آن فاطمه هم شیدا شد

جامه یک بار به احرام تو بستن بس نیست
جام در راه تو یک بار شکستن بس نیست

حشر، چون حجر عدی با کفنی چاک خوش است
مست در محشر تو سر زدن از خاک خوش است

حجر، یوسف شد و از چاه درآمد انگار
وسط روز ببین ماه در آمد انگار

مثل او کاش شهیدان دمشقت باشیم
چند نوبت همگی کشته‌ی عشقت باشیم

محو در نقش جهانم، نجف آبادم کن
پاک کن نقش جهان از دلم آزادم کن


موضوعات مرتبط: همه آیینی ها، امیرالمومنین
[ چهارشنبه 1 خرداد1392 ] [ 13 ] [ قاسم صرافان ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگــی چیـــز دیگــری شـده اســـت

تا به نامــــت رسیــــده ایــم حسیــن