تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خر
اين  هم اولين شعر طنز (نه فکاهي) از شاعري که سجاده نشين باوقاري بوده ( و برگزار کنندگان جشنواره طنز استان اصفهان) بازيچه کودکان کويش کردند.

طنز ترين قسمتش هم اين است که در حضور اساتيد طناز و با نمک اصفهاني به عنوان شعر اول  انتخاب شده . (واقعا امان از اين ناداوريها.)

و در آخر اين شعر را به عنوان يادآوري تقديم مي کنم به همه ي آقايان و  آقازاده هایي که يادشان رفته  چند وقت پيش کجا نشسته بودند:


يادش به خير اون روزايي که خر بود
سواره با پياده همسفر بود

با خر خيابونا شلوغ نبودن
پر از صداي گاز و بوق نبودن

هي بي خودي نمي‌شديم جريمه
باج سيبيل نمي‌داديم به بيمه

ديگه نمي‌خواست دلمون بلرزه
براي خر چراغ هميشه سبزه

قيمت سوخت ثانيه‌اي نمي‌شد
علف ديگه سهميه‌اي نمي‌شد

نمي‌داديم پولاي چند برابر
برا حمايت از صنايع خر

به لطف مسولاي خوب و باهوش!!
نه خر مي‌خواس وارد کنيم نه خرگوش

واااي‌ ! که رنگ سفيدش چه شيک بود
تيپ يکش دنده اتوماتيک بود

شاسي بلند داشت برا مايه داري
چند مدلْ يابوهاي سواري

آموزش و تصديق دو نمي‌خواست
شيش ماه يه بار پلاک نو نمي‌خواست

مي‌رفت با چارتا نعل سفت و ساده
نه چرخايي که عمرشون به باده

کوچه خيابونامونم  تميز بود
به پاهاشون اگر که پنبه ريز بود

درسته که تند نمي‌رفت با تِيْک آف
اما مي‌شد‌ نگاه کنيم به اطراف

مي‌شد بفهميم که رو ابرا نيستيم
تو روي مردم نبايد بايستيم

کولر نداشت که شيشه رو ببنديم
به درد گرما خورده‌ها بخنديم

رو پالونش اونم با بار گندم
لم نمي‌شد داد - بي خيال مردم -


   *   *   *

کاشکي مي‌شد بازم رو خر بشينن
شايد که زير پاشونم ببينن

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 11 | 
سفر مجازی

مسافر

          یک ساله شد

این هم شعری به بهانه ی یک سال با شما بودن

 

با شما راحت است چقدر در اين
شهر بي پرده‌ي مجازيتان
یک «مسافر» که ماندگارش کرد
گرميِ ميهمان نوازيتان

 

یک «مسافر» که آمد و کم کم
اهل اين شهر پاک و خلوت شد
صاحب خانه‌اي کنار شما
آخر کوچه‌ي صداقت شد

 

چه سحرها که جستجو کردم
اسمتان را ميان پنجره‌ تا
بزنم شاعرانه پيوندي
قلب خود را به قلبتان گره تا...

 

شعرهايم پر از نگاه شماست
بس که بي ادعا نظر داديد
و ميان شما شدم تکثير
تا به من با گلي خبر داديد

 

با پيامِ بروزتان روزم
در شب غصه‌هايتان بي‌تاب
هديه‌ام قدر يک غزل نور است
مثل يک کرم کوچک شبتاب

 

پشت اين موج‌واره‌ها شهري است
قايقي بي قرار مي‌سازيم
و برای قدم قدم تا صبح
واژه‌ واژه قطار مي‌سازيم

 

صفر و یک ها چنین رقم خوردند
که در این صفحه ی مجازيمان
برسند آخرش به هم يک روز
جاده خطهاي نا موازيمان

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 21 | 
حال و هوا
 

اينجا کمي تا قسمتي اوضاع ما ابري است
مثل هميشه حال ما ابري، هوا ابري است

اينجا کمي تا قسمتِ / ما روي اين تقويم
هر روز يا ابري است يا ابري است يا ابري است

در اين غبار بي محلي شهر دلتنگ است
طبق دماسنجي که تب دارد دما ابري است

اين جبهه‌ي ناپايدار پرفشار سرد
راه نفس را بسته، درهاي دعا ابري است

نصف النهار ابروانت آفتابي باد!
با اينکه مي‌دانم دلت يک استوا ابري است

با آسمانِ آبي بازي که در آنها است
دل نازکم! چشمان تو ديگر چرا ابري است؟

فردا چه روشن مي‌شود با بودنت، «والشمس»
بي تو ولي، «والعصر» عصر جمعه‌ها ابري است

بي تو تمام راه‌ها از نقطه‌ي آغاز
- چون سرنوشت اين غزل - تا انتها ابري است

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 19 | 
یکی بود - یکی نبود

تقدیم به همسرم

آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود
من زرد، زير سايه‌ي اين گنبد کبود

تنها نشسته بودم و تنها براي تو
قلبم غروبها چه غريبانه مي‌سرود

سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي
خاکستري مقابل من بود و ... دود و دود

تا اينکه از کرانه‌ي خوابي قشنگ و سبز
دير آمدي چقدر!  ولي ناگهان چه زود -

تعبير شد در آينه‌ات عکس آه من
خالت ثواب خلوت بوداي خسته بود

چشمت درست در وسط روز روشنش
دار و ندار اين پسر ساده را ربود

گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان
بر بام نيمه کاره‌ي من آمدي فرود

پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد
مي‌ريخت روي آبي آرام زنده رود

من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱)
حاشيه‌اي نوشت بر اين وحدت وجود

پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
تنها يکي درون دو عاشق نشسته بود

 

----------------------------------------

(۱)   اسم پسرم

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 | 
بي تو به سر نمي‌شود
 

دريا بدون موجِ تو دريا نمي‌شود
دنيا بدون رنگ تو زيبا نمي‌شود

جز با عبور نازک انگشت‌‌هاي تو
از بغض کوچه‌ها گره‌اي وا نمي‌شود

آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم
خورشيد خنده‌هاي تو حاشا نمي‌شود

در طرح سبز و ساده‌ي تو، جستجوي عشق
ديگر شبيه حل معما نمي‌شود

يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست
جمع تن از نگاه تو تنها نمي‌شود

فرياد مي‌زنم که: غزل غصه‌هاي من
الهام مي‌شود به دلت يا نمي‌شود؟

لبخند مي‌زني که : دل هيچ عاشقي
مجنون‌تر از دل خودِ ليلا نمي‌شود

نه ... ، بي هواي تازه‌ي در برگ جاريت
اين کهنه زخم ريشه مداوا نمي‌شود 

بيهوده دور عقربه را پلک مي‌زنيم
امشب بدون صبح تو فردا نمي‌شود


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 | 
زیارت
 

 فرات
از هر چه رود فراتر
زين پس به دريا نه
به درگاه تو مي‌ريزد


ــــــــــــــــــــــــــــ زیارت ـــــــــــــــــــــــــــــــ


(اتوبوس‌ واي‌ميسه  اطراف خیابون حرم
همه خاطره‌ها پر مي‌زنن دور سرم )

یه نفر می‌پّره از خواب، پا می‌شه: اینجا کجاس؟
چه تبی داره زمین! راز عجیبی تو هواس!

(آدما یکّی یِکی روی زمین پا می‌ذارن
بغچه و ساکشونو اینجا و اونجا می‌ذارن)

یه زن سیّده با قد بلندش، مي‌رسه
يه خانوم با کوچولوی مثِ قندش، مي‌رسه

یه عَلم دست یه مَرده که تو چشماش عسله
ابرواش غرق حماسه،  زیر لبهاش غزله

(نوحه خون دم می‌گیره، آسمونو غم می‌گیره
توی این صحرا عجب بارونی نم نم می‌گیره

پا می‌شن سینه‌ زنا، سنگین و آروم می‌زنن)
دخترا حلقه زیر خیمه‌ي خانوم می‌زنن

چرا امشب آسمون مشکی‌تره؟ عمه خانوم!
روی شنها عمو خوابش نبره، عمه خانوم!

پدر امشب چرا خار از تو زمین در میاره؟
چرا قنداقه‌ي نو پهلوی مادر می‌ذاره؟

مردا با زمزمه‌ها‌شون شبو روشن مي‌کنن
با گل خنده‌هاشون‌ خيمه رو گلشن می‌کنن

(دمه صبحه، همه‌ي سینه زنا شور می‌گیرن
همشون لرزِ جنون و تبِ انگور می‌گیرن)

نمِ اشکای یه خواهر زمینو آب‌ پاشی کرد
یه برادر با دو دستش تو افق نقاشی کرد

پسر آینه‌ای خم شد و افتاد روی خاک
شد هزار آیینه‌ي کوچیک و جون داد روی خاک

گُلاي لاله، بیابونو قشنگش می‌کنن
(دسته‌ي سینه‌زنا حلقه رو تنگش می‌کنن)

حالا تنها يه نفر مونده تو اون عصر کبود
يه مسافر، يه سفر مونده تو اون عصر کبود

مي‌ره با اسب سفيدش يه سواري که نگو
با لب تشنه و چشماي خماري که نگو

تا که لب وا مي کنه، هلهله بر پا مي‌کنن
خفاشا جمع مي‌شن و خورشيدو حاشا مي‌کنن

آسمون ابريه اما ديگه بارون نمي‌ياد
صداي اسب و سوار از توي ميدون نمي‌ياد

(يه نفر جار مي زنه: يالا سوار شين که بريم
بار و بنديلو بريزين توي ماشين، که بريم)

اون زن بالا بلندي که اومد، خم شد و رفت
دختر خنده به لب، سايه ماتم شد و رفت

نوحه خون، سينه زنا وقت غروب رفته بودن
مونده‌ها وارث صد قصه‌ي ناگفته بودن

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 23 | 
دستهایش


بايد تمامِ قبيله، مجنونِ دست تو باشد
وقتي که يک خيمه ليلا مديون دست تو باشد

سررشته‌هاي دلت را دادي به دستان خورشيد
تا رشته‌هاي دل ما اينگونه دست تو باشد

از مشک شيداييت آب، بايد بريزد که سيراب
دلهاي باغ شقايق از خون دست تو باشد

بر نهرها قصه‌ات را آنگونه روشن نوشتي
تا فصل پاياني عشق، قانون دست تو باشد

از سوزِ آه تو ساقي! ميخانه آتش بگيرد
وقتي که يک جام خالي وارونه دست تو باشد

حالا که گويي قرار است در زير مهتابِ رويت
پايان افسانه‌ي شب، افسون دست تو باشد -

پس بال عشقي بياور، اي آسمان در نگاهت!
تا دسته دسته کبوتر ممنون دست تو باشد

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 21 دی1386 و ساعت 10 | 
و هو العلي
 

«ربنا آتنا» نگاهش را، که هوايم دوباره باراني است
«السلام عليکْ يا» دريا(1) که دلم بي قرار و توفاني است

«اِنّ في خلق» تو خدا هم مست، روحْ حيران، فرشته‌ها هم مست
«اِنّ في خلق» تو زمين مبهوت، زير يک آسمان پريشاني است

«لا اله»َم ! کجاي «الا» يي؟ روح دريا ! کجاي دريايي؟
مثل آبي به چشم ماهي‌ها، اي «هوالظاهر»ي که پيدا نيست!

«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است

«و اذا الشّمسْ» پيش تو تاريک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش
واذا القلبِ من که مي‌پرسند: به کدامين گناه قرباني است؟

از ميِ «اِنّما ولي» مستم، در هواي «هوالعلي...» مستم
از «شراباً طَهورِ» چشمانت، شب ميخانه‌ام چراغاني است

«اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «وقِنا من عذابِ نار»َم تو
آه، «يا ايها العزيز»َم(2) آه، توشه‌ام باز شرم کنعاني است

«ليْتَ شِعري»(3) که شعر من آيا مي رسد تا به ساحلت؟ دريا !
- ناله‌هاي کبوتري زخمي که در اين بند تيره زنداني است-

 

-------------------------------------------------------
1- تضميني از يک شعر سرکار خانم زينب چوقادي
2- خطاب برادران يوسف به يوسف (ع)
3- کاش مي‌دانستم (از دعاي ندبه)

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 21 | 
نامـه
سه روز خلوت در ماهي عجيب و در فضاي پر نقش مسجد امام آنقدر الهام بخش بود که اين شعر را علي رغم ضعفهاي ادبي هميشگي، سرشار از احساسي عميق و نمناک کرده باشد. تقديم به آن سفر کرده و صد قافله دل‌هاي منتظرش.

 


به تو اي دوست سلام
حال و احوال که حتما خوب است
حال ما هم بد ... نيست
و ملالي نيست جز دوري تو
که به اميد خدا آنهم زود
از دل خسته‌ي ما خواهد رفت


عاطفه دست تو را مي‌بوسد
روشنک چشم تو را مي‌گريد
اطلسي بوي تو را مي‌ميرد
شاپرک پرزده تا پيرهنت
کوچه‌ها نم زده‌ي آمدنت


تو که رفتي، رگ الهام بريد
رنگ پروانه پريد
و اميد
بعد از آن ديگر پيراهن روشن نخريد
تو که رفتي دل مهتاب گرفت
از سرِ شاخه‌ي عرفان افتاد،
بچه‌ي حاج کمال
عمه خورشيد دلش ابري شد،
خاله ناهيد صدايش غمگين
آبجي راحله پادرد گرفت
و پري پر زد و رفت


شيخ قدرت يک روز
روي سرچشمه‌ي ادراک بشر دست انداخت
سهم درويش‌علي را هم خورد
سيل آمد پل معنا را برد
و اهالي همه با تخته‌ي حس
غوطه‌ور ماندند بر شانه‌ي موج

 

اهل کاشانه دعاگوي تواَند
و به من مي‌گويند
بنويسم که برو
لحظه‌اي، اي پسر تشنگي ثانيه‌ها !
جلوي صفحه‌ي آيينه بايست
لب تصويرت را از طرف جمع ببوس
و ببين خال کنار لب تو
مرکز ثقل زمين دل ماست
گونه‌هايت انگار
رنگ آرامش گندم‌زار است
و در اعماق نگاهت اشکي است
که از اندوه بهار
از غم چلچله‌ها سرشار است


و ببين در ضربان‌هاي رگ گردن تو
مي‌زند نبض دعاي شب ما
مي‌تپد قلب عطشناک کوير
مي‌دود اسبِ سواران سحر
و همين فاصله‌ي بين دو پلکي که زدي
به خدا در نظر تشنه‌ي باغ
مثل يك عمرِ پر اندوه ‌....... گذشت


بنِگر از دل بي‌تاب‌ترين پنجره‌ها
دشت‌ها منتظرند
رودها منتظرند
مردم ساده‌ي آبادي ما منتظرند
خانه‌ها تاريکند
کوچه‌ها تاريکند
راه‌هاي همه‌ي ناحيه‌ها تاريکند


روي پاکت خالي است
باز سرگردانم
باز آهسته نشاني تو را
از پدر ‌پرسيدم
و از استاد سخن‌هاي کهن
از هنرمند گل و قالي و رنگ
از سراينده‌ي صلح
از نويسنده‌ي جنگ
از سخنگويان حزب هوار
از تمام عرفاي ته غار


... تا که رفتم سر کوه
مرد چوپاني ديدم و نپرسيده سوال
به دلم کرد نگاه
اشک از گوشه معصوم نگاهش سر رفت
نيِ خود را برداشت
و نشانيِ تو را در همه‌ي دشت نواخت


من هم از نامه‌ي خود
قايقي مي‌سازم
مي‌گذارم لب آب
و يقين دارم رود
و تمام جرَيانهاي زلال
به سرازيري درياي دلت مي‌ريزند


اي صدايت پر موسيقي عشق !
تو سلام همه را
به افقهاي بلند
به سواران رها
به همه راهبه‌ها، صومعه‌ها
به چمنزار قشنگ ده بالا برسان
تو سلام همه را
           به مسيحا برسان


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 9 | 
اين دشت چقدر آهو کم دارد

تقديم به بانوي مهربان قم


 
اين دشت چقدر آهو کم دارد
تو هنوز هم مسافري
نمازها شکسته اند در دل تو
پنجره هايت همه رو به مشرقند
خورشيد تو آن طرف‌ جا مانده
زمان براي تو انگار ايستاده
زل زده‌ اي به جاده
و جاده ها زل زده اند به تو

□  □  □

بويت
کودکان را هوايي مادر مي‌کند
دستها به دامنت « هل اتي» مي‌خوانند
بوي ياس مي دهي
با احساس من بازي مي کني
و من با کبوتران تو عشق بازي

□  □  □
 
درياچه نمک را
انگار به زخم تو پاشيد - تقدیر -
آنروز که
دل تمام برادران شور تو را مي‌زد
تو ای که مليح ترين دختر طايفه بودي
هنوز هم در اين حوالي آب‌ها شورند
و بچه آهوها
زخمي


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar