تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مرد زرد
بادي وزيد باز و يک برگ زردِ زرد
افتاد روي دامن احساس مرد زرد

يک شعر شد و داد به دست من و شما
آيينه‌اي به زير دو انگشتْ، گَرد زرد

مردي که لابلاي هزاران نگاه سرخ
جيغي بنفش زد سر افشاي درد زرد

هي مي‌دويد روي خيالي مرکبي
شاعر نگو، قلم زن کاغذ نورد زرد

يک فصل داشت صفحه تقويم ابريش
پاييز بود و سيصد و سي روزِ سرد زرد

يک آسياب بادي و شاعر سوار خويش
يک فاتح فنا شده در يک نبرد زرد

پايان قصه: دسته کلاغي که مي‌پريد
در دفتر غروب نفسهاي مرد زرد

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 0 | 
صميمانه

خودتو پشت گُلاي کوچه پنهون نکني
نکشی پرده‌ها رو، چشما رو حیرون نکني

جلوي روی فرشته دِلو آتيش مي‌زنيم
تا ديگه عشوه با اون چشماي شيطون نکني

هر کاري خواستي بکن، اما به آیینه قسم!
که از آبادی قلبت ما رو بيرون نکني

ديگه از ما که گذشت اما يادت باشه که باز
جلوي چشم کسي زلفو پريشون نکني

يعني ميشه که با گرماي بهارِ نفست
يه اشاره به درختاي زمستون نکني؟

هرچي از ناز غزالاي گريزون ‌کشيديم
اي خدا ! قسمت گرگاي بيابون نکني

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 21 فروردین1386 و ساعت 23 | 
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را
و رفت، رفت و نمي‌خواست دوباره آمدنش را

به دور حلقه چشمي که موج دلهره مي‌زد
طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را

و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را
و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را

ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد
براي شهر بگويد پرنده‌تر شدنش را

و او دوباره که آمد هواي مه زده‌اي بود
و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را

ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي
زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را

رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي
تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 | 
با نمک
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري
از خنده سپيد سحر با نمک تري

از چهره‌اي که راوي افسانه گفته است
اي غايب از نظر! به نظر با نمک تري

دريا دلش براي لبت شور مي‌زند
از موج اشک و گونه تر با نمک تري

از کفتري که وقت تماشاي اسم تو
پر مي‌زد از نگاه پدر با نمک تري

از گوشه رداي تو انگور مي‌چکد
واي از کدام باده مگر، با نمک! تري؟

هر روز تازه است غم رفتنت، بيا
از زخم‌هاي قلبم اگر با نمک تري

شب صحبت از سوار قشنگ قبيله بود
اما رسيد وقت سحر با نمک تري

از چشمک شبانه نسل ستاره‌ها
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar