|
پيــر
- برای امام
آمد شبي که حنجرهها را صدا نبود انگار با سکوت زمان آشنا نبود
فرياد زد: که گرمي اين آشيانه کو؟ مردم! مگر هميشه کبوتر رها نبود؟
تا پيش از اين که باغ دلش آسمان شود جايي براي پر زدن سهرهها نبود
وقتي رسيد زاويهها هم، فضا شدند ديگر براي تنگي زنجير جا نبود
اينجا چه بود؟ هيچ، ولي بعد نقطهاي بر اين ورق نماند، که بي انتها نبود
شاید هنوز خندة گرمش ادامه داشت قلبی به سوگ خال لبش مبتلا نبود
شاید، ... ولی مجال تنفس به او نداد اکسیژنی که در نظر تنگ ما نبود
از نور گفت و رفت و جا ماند يک سوال: آيينهاي درون دلي بود يا نبود؟
| +| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 13 |
|
درباره وبلاگ
و من مسافر قایق هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته های پیشین
آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنوی ترانه سپید و نیمایی رباعی طنز
پيوندها
امکانات
|