تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دریا من ماهی من
یک غزل در حال و هوای مولانا:



خورشيد آگاهي منم، نور سحرگاهي منم
من مي‌رود در من، عجب! هم راه و هم راهي منم

من محو نورم، شيشه‌ام، آنسوتر از انديشه‌ام
در خويش غرق حيرتم ، دريا منم، ماهي منم

در پيکرم اينجا و سر آنسوي عالم مي کشم
مرغي که تا «هو» مي‌پرد از شاخة آهي منم

آن دل که از پهناوري در حلقة تسليم او
بر دار شادي مي‌زند بانگ «انا اللهي» منم

در چاه ظلمت يک نفس ماندم، ولي اينک ببين
از خاک کنعان رفته تا منظومة شاهي منم

تا لانه سيمرغ من دست خيالي کي رسد؟
تيري که مي‌جويم تويي، قلبي که مي‌خواهي منم

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 9 | 
مرثيه آب


از خواهش لبهاي او بي تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبي آب شد آب

وقتي که خم شد نخل‌ها يکباره ديدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوي دريا سجده مي‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زيباترين طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتي ميان دستهايش قاب شد آب

يک لحظه با او بود اما تا هميشه
از چشمهاي تشنه‌اش سيراب شد آب

آن تيرها، شمشيرها باريد و باريد
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تير آمد و ... از حسرت مشکي که مي‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar