تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين
صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين

و تار نرم قدمها ميان شب گم شد
و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين

تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست
نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين

وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد
غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين

و بعد معني هر واژه را عوض کردند
و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين

چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن
چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟

از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر
و چنگ مي‌زنم امشب به جام باده. همين -

براي من که پريشان و خسته‌ام کافي است
که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 | 
دختر دريا

براي پري که زود پر زد و رفت


پري كه بود، دري بود رو به وسعت عشق
و سيبِ سرخْ تري بود، دست قسمت عشق

هميشه صحبت او موجي از حرارت داشت
و خنده روي لبش طرحي از طراوت داشت

پري كه بود، پري بود و بالِ همسفري
و صبح شاد و سفيدي... و روز تازه تري

پري كبوتر ... اما نه، مرغ دريا بود
دلش هنوز پر از موج و نخل و گرما بود


جدا نبود از آن ساحلي كه آمده بود
اگر چه رفت سفر، با دلي كه آمده بود

بهار بود، ولي آن بهار، يائسه ماند
و خانه غمزده در بهت سرد حادثه ماند

پرنده از سفري عاشقانه برمي‌گشت
و قلب دختر دريا به خانه برمي‌گشت

غروب بود و طنين صداي جاشوها
و ناله، نالة بي انتهاي جاشوها

و شَروه در شب شرجي به گوش ساحل خورد
و برگ عمر زني خسته، مهر باطل خورد

و رود رودِ دل مادري به دريا رفت
و روح راحت و پهناوري به دريا رفت

دوباره موج تنش سهم خاك بندر شد
دلش رفيقِ شب سينه‌چاك بندر شد



رسيد از سفر روزهاي رؤيايي
و باز شد پريِ قصه‌هاي دريايي

شبي كه رفت، علي ماند و حوض بي ماهي
و قاب عکس گلي ماند و مرغ تنهايي

پري مسافرِ شهر ستاره‌ها شده بود
رگش از آفت خرچنگها رها شده بود

كسي كه قصة او را شنيده بود، رسيد
چه زود! سيدِ خوابي كه ديده بود، رسيد


بندرگناوه
بهار 85
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar