تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دوباره عشق
دوباره عشق صدا زد، دوباره خواند مرا
دوباره خواند و رفتم و باز راند مرا

چقدر قلب مرا هي گرفت و هي پس زد
و تشنه تا سر سرچشمه ها کشاند مرا

وجود شيشه‌اييم را به يک اشاره شکست
و از تمام خودم ناگهان رهاند مرا

براي اينکه بفهمد چقدر مشتاقم
سراب گونه به هر نا کجا دواند مرا

و آمدم که بگيرم دو دست گرمش را
به زور آب يخ از خواب خوش پراند مرا

همين که ديد دلم رام چشمهايش شد
به روي سادگي من نشست و راند مرا

از اين طرف به حقارت به چند سکه فروخت
از آن طرف چه کريمانه باز ستاند مرا

و مثل گردش فواره هاي سرگردان
فرو کشيد و دوباره فرا نشاند مرا

کلاغ قصه‌ منم، عاشقي که آخر کار
بجاي خانه به ويرانه اي رساند مرا


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9 | 
خاطره

باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک
پر مي زني به سوي دلم مثل شاپرک

در دستهام گيره سرت باز مي‌شود
و مي‌دهد درون مرا باز قلقلک

يادش به خير آن پسر شور و شر که من ...
يادش به خير دخترکي که چه با نمک ...

ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها
هي بين گرگ و گله چشمات دو به شک

ديگر گذشت اينکه تو زير درخت سيب
من روي بام دلهره هي مي کشم سرک

و مشقهام خواهش دست تو را ببوس
و چشمهات بارش اينکه مرا فلک ...

توي کتابهام پر از قلبهاي جفت
با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک

من در هواي ديدن تو پاي شله زرد
تو ناز ... با بهانه يک شربت خنک

آن روز مثل اينکه قدمهات مانده بود
در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک

يک بغض يک نگاه که يعني تمام شد
مادر و يک اشاره که : قاسم برو کمک

ماشين درست از وسط عشق ما گذشت
و زير چرخهاش دلم شد ترک ترک

رفتي و من هزار غزل، نامه‌ نامه درد
مي‌خواندم از فراق تو در گوش قاصدک

کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند
يک دفتر سياه و قلم دست آدمک

حالا دوباره از دل آن خاطرات دور
تو مي رسي و سايه عشقي که نم نمک ...

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13 | 
نمي‌آيي چرا


کوچه‌ دلهامان چراغانت! نمي‌آيي چرا؟
شهر خندان، جاده گريانت، نمي‌آيي چرا؟

اي درختان بي بهارت مانده در يک خواب سرد!
اي پرستوها پريشانت! نمي‌آيي چرا؟

عصرها هر رهگذر با آه مکثي مي‌کند
روي پل‌‌هاي خيابانت، نمي‌آيي چرا؟

دشت تب دارد و گلهاي شقايق تشنه‌اند
باغها دلتنگ بارانت نمي‌آيي چرا؟

از نفسهاي تو دارد شوق رفتن مي‌زند
موج در چشم سوارانت، نمي‌آيي چرا؟

آه! ديگر قلب نرگس‌زارها را خسته کرد
قصه خورشيد پنهانت، نمي‌آيي چرا؟

سرو کوهي را شباهنگام طوفاني شکست
دست نيلوفر به دامانت، نمي‌آيي چرا؟ *

پشت اين شادي، ميان کوچه‌هاي بي‌کسي
شاعري تنهاست مهمانت، نمي‌آيي؟ … - چرا



* اشاره به شعر نیما.
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar