تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مادر

خوبي شبيه يک شب بي‌ترديد، آرام مثل ساحل غم مادر
لالايي شناور يک شطي در زير خواب نرم بلم مادر

در موج گيسوان تو ماهي‌ها احساسشان چه صاف و بلوري شد
وقتي که در تو عشق تولد يافت، از پشت پرده‌هاي عدم مادر

يادش به خير آن شب باراني وقتي که شاعرانه مرا بردي
از ابتداي خلقت زيبايي تا انتها قدم به قدم مادر

اي خنده‌هاي ما همه مديونت، حالا چرا دوباره نمي‌خندي؟
تا در ميان قصه غم باشيم سنگ صبور غصه هم مادر

قلبم در آن حوالي معصومت با آن ضريح گم شده خاموش
در صحن بي چراغ تو مي‌گردد مثل کبوتران حرم مادر

آنشب که آيه آيه تو گل کردي، آنشب که روي دست خدا ماندي
در کوچه يک قبيله اسيرت بود آري به اهل خانه قسم مادر

شعرم براي آينه‌ات بودن، يک شرم تکه تکه موزون شد
اشک و عرق به جاي مرکب ريخت از صورت سياه قلم مادر

مي‌آيد از بلوغ زمين خوردن آن کودک فراري بازيگوش
در مي‌زند دوباره کسي انگار، در مي‌زند دوباره ... منم مادر

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 23 | 
دعوت
يک شاعر جوان به نام محسن عابدي يک شعر عالي دارد.
براي خواندنش روی اين لينک «نماد پايداري» کلیک کنید.
برای خواندن همه اشعار اینجا را کلیک کنید.
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 14 | 
شير و باديه
 

هيچ دامي
مرغ دلت را نگرفت
غير از امشب
که مرغابي دامنت را


از دست نخاله‌ها بود
که به نخلها گريختي
تو اي که هرگز نمي‌گريختي!
با اين شتاب
به آغوش کدام حادثه مي‌دوي؟


عادت کرده‌اي
همة خواب‌ها را بيدار کني
از اين يکي بگذر
او زير جامه‌اش
جبين تو را خواب ديده است


وقتي که آمدي
دل سنگ‌ها را شکافتي
حالا که مي‌روي
سنگْ دل‌ها
سرت را شکافته‌اند


 
در آينة محراب
فرق وا کردي
رفتنت هم
مثل آمدنت
با همه فرق داشت


نماز تو را
نه تيري در پايت مي‌شکند
و نه تيغي بر سرت
اين بار هم نماز
خودش را
در پيشگاه روشن پيشانيت
شکست


امشب
ستاره سه تار مي‌زد
زمين زمزمه مي‌کرد
و تو مي‌رقصيدي در خون


کوشيد تو را بکُشد
اما تو را چه خوب!
در قاب جاودانة محراب‌ها
کِشيد


چه روايت شيريني است
تو را شبيه خدا خواندن!
و چه حکايت تلخي است
کسي را شبيه تو دانستن!


پلک‌هايت سنگين مي‌شوند
سبکبار مي‌روي
از پلکان سحر بالا
يک پل
تو را به منتظري وصل مي‌کند


بر دستها
باديه‌هاي شير مي‌آيند 
روباه زوزه مي‌کشد
شير از اين باديه مي‌رود
يک جرعه شعر آورده‌ام
پدر!
باز کن در را

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar