تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
زیارت
 

 فرات
از هر چه رود فراتر
زين پس به دريا نه
به درگاه تو مي‌ريزد


ــــــــــــــــــــــــــــ زیارت ـــــــــــــــــــــــــــــــ


(اتوبوس‌ واي‌ميسه  اطراف خیابون حرم
همه خاطره‌ها پر مي‌زنن دور سرم )

یه نفر می‌پّره از خواب، پا می‌شه: اینجا کجاس؟
چه تبی داره زمین! راز عجیبی تو هواس!

(آدما یکّی یِکی روی زمین پا می‌ذارن
بغچه و ساکشونو اینجا و اونجا می‌ذارن)

یه زن سیّده با قد بلندش، مي‌رسه
يه خانوم با کوچولوی مثِ قندش، مي‌رسه

یه عَلم دست یه مَرده که تو چشماش عسله
ابرواش غرق حماسه،  زیر لبهاش غزله

(نوحه خون دم می‌گیره، آسمونو غم می‌گیره
توی این صحرا عجب بارونی نم نم می‌گیره

پا می‌شن سینه‌ زنا، سنگین و آروم می‌زنن)
دخترا حلقه زیر خیمه‌ي خانوم می‌زنن

چرا امشب آسمون مشکی‌تره؟ عمه خانوم!
روی شنها عمو خوابش نبره، عمه خانوم!

پدر امشب چرا خار از تو زمین در میاره؟
چرا قنداقه‌ي نو پهلوی مادر می‌ذاره؟

مردا با زمزمه‌ها‌شون شبو روشن مي‌کنن
با گل خنده‌هاشون‌ خيمه رو گلشن می‌کنن

(دمه صبحه، همه‌ي سینه زنا شور می‌گیرن
همشون لرزِ جنون و تبِ انگور می‌گیرن)

نمِ اشکای یه خواهر زمینو آب‌ پاشی کرد
یه برادر با دو دستش تو افق نقاشی کرد

پسر آینه‌ای خم شد و افتاد روی خاک
شد هزار آیینه‌ي کوچیک و جون داد روی خاک

گُلاي لاله، بیابونو قشنگش می‌کنن
(دسته‌ي سینه‌زنا حلقه رو تنگش می‌کنن)

حالا تنها يه نفر مونده تو اون عصر کبود
يه مسافر، يه سفر مونده تو اون عصر کبود

مي‌ره با اسب سفيدش يه سواري که نگو
با لب تشنه و چشماي خماري که نگو

تا که لب وا مي کنه، هلهله بر پا مي‌کنن
خفاشا جمع مي‌شن و خورشيدو حاشا مي‌کنن

آسمون ابريه اما ديگه بارون نمي‌ياد
صداي اسب و سوار از توي ميدون نمي‌ياد

(يه نفر جار مي زنه: يالا سوار شين که بريم
بار و بنديلو بريزين توي ماشين، که بريم)

اون زن بالا بلندي که اومد، خم شد و رفت
دختر خنده به لب، سايه ماتم شد و رفت

نوحه خون، سينه زنا وقت غروب رفته بودن
مونده‌ها وارث صد قصه‌ي ناگفته بودن

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 23 | 
دستهایش


بايد تمامِ قبيله، مجنونِ دست تو باشد
وقتي که يک خيمه ليلا مديون دست تو باشد

سررشته‌هاي دلت را دادي به دستان خورشيد
تا رشته‌هاي دل ما اينگونه دست تو باشد

از مشک شيداييت آب، بايد بريزد که سيراب
دلهاي باغ شقايق از خون دست تو باشد

بر نهرها قصه‌ات را آنگونه روشن نوشتي
تا فصل پاياني عشق، قانون دست تو باشد

از سوزِ آه تو ساقي! ميخانه آتش بگيرد
وقتي که يک جام خالي وارونه دست تو باشد

حالا که گويي قرار است در زير مهتابِ رويت
پايان افسانه‌ي شب، افسون دست تو باشد -

پس بال عشقي بياور، اي آسمان در نگاهت!
تا دسته دسته کبوتر ممنون دست تو باشد

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 21 دی1386 و ساعت 10 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar