تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یکی بود - یکی نبود

تقدیم به همسرم

آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود
من زرد، زير سايه‌ي اين گنبد کبود

تنها نشسته بودم و تنها براي تو
قلبم غروبها چه غريبانه مي‌سرود

سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي
خاکستري مقابل من بود و ... دود و دود

تا اينکه از کرانه‌ي خوابي قشنگ و سبز
دير آمدي چقدر!  ولي ناگهان چه زود -

تعبير شد در آينه‌ات عکس آه من
خالت ثواب خلوت بوداي خسته بود

چشمت درست در وسط روز روشنش
دار و ندار اين پسر ساده را ربود

گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان
بر بام نيمه کاره‌ي من آمدي فرود

پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد
مي‌ريخت روي آبي آرام زنده رود

من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱)
حاشيه‌اي نوشت بر اين وحدت وجود

پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
تنها يکي درون دو عاشق نشسته بود

 

----------------------------------------

(۱)   اسم پسرم

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 | 
بي تو به سر نمي‌شود
 

دريا بدون موجِ تو دريا نمي‌شود
دنيا بدون رنگ تو زيبا نمي‌شود

جز با عبور نازک انگشت‌‌هاي تو
از بغض کوچه‌ها گره‌اي وا نمي‌شود

آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم
خورشيد خنده‌هاي تو حاشا نمي‌شود

در طرح سبز و ساده‌ي تو، جستجوي عشق
ديگر شبيه حل معما نمي‌شود

يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست
جمع تن از نگاه تو تنها نمي‌شود

فرياد مي‌زنم که: غزل غصه‌هاي من
الهام مي‌شود به دلت يا نمي‌شود؟

لبخند مي‌زني که : دل هيچ عاشقي
مجنون‌تر از دل خودِ ليلا نمي‌شود

نه ... ، بي هواي تازه‌ي در برگ جاريت
اين کهنه زخم ريشه مداوا نمي‌شود 

بيهوده دور عقربه را پلک مي‌زنيم
امشب بدون صبح تو فردا نمي‌شود


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar