تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شب چراغ
دو رباعي تقديم به حضرت زهرا (س) :

ديوانه‌ي عطر ياس خوشبوي توام
در حاشيه‌ي مدينه آهوي توام
کشتي شکسته‌اي که پهلو زده در
اندوه کناره‌هاي پهلوي توام

 

بانوي ترانه‌هاي باراني من
آرامش لحظه‌هاي طوفاني من
در کوچه نشسته‌ام که دستي بکشي
روي سر کودک خياباني من


و يک غزل تقديم به همه خانمهاي باوقار:


مثل شب‌‌ ـ برکــــه‌‌هاي مهتابي
با ستاره ستاره مرغابي

که شنا مي‌کنند در چشمت
روي آن سطح روشن آبي

در شبستانِ چادرت انگار
طرحي از انحناي محرابي

مي‌زني پا به پاي کاشي‌ها
چرخ در کوچه‌هاي بي‌تابي

ديده‌ام در حريم چشمانت
گوهر شب چراغ نايابي

نه از آن شيشه‌هاي رنگارنگ
روي اين دکه‌هاي قلابي

که به گِردش هميشه مي‌چرخند
صورتک‌هاي مانده در خوابي

با دو تا چشم گود افتاده
در ته گونه‌هاي سرخابي

از سرابي، برهنه مي‌نوشند
سال‌ها کوزه کوزه بي آبي

دسته گل‌هاي زرد و تاريکند
مثل نيلوفران مردابي

سهمشان از بهار، همسفريست
با کفي در مسير سيلابي

دست در دست موج مي‌چرخند
دور خود در گلوي گردابي

آه، اما تو ساده و آرام
مي‌روي نرم و بي‌صدا تا،  بي -

خود نمايي، خودِ خودت باشي
يک شبِ ژرف و پاک و مهتابي


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23 | 
خر
اين  هم اولين شعر طنز (نه فکاهي) از شاعري که سجاده نشين باوقاري بوده ( و برگزار کنندگان جشنواره طنز استان اصفهان) بازيچه کودکان کويش کردند.

طنز ترين قسمتش هم اين است که در حضور اساتيد طناز و با نمک اصفهاني به عنوان شعر اول  انتخاب شده . (واقعا امان از اين ناداوريها.)

و در آخر اين شعر را به عنوان يادآوري تقديم مي کنم به همه ي آقايان و  آقازاده هایي که يادشان رفته  چند وقت پيش کجا نشسته بودند:


يادش به خير اون روزايي که خر بود
سواره با پياده همسفر بود

با خر خيابونا شلوغ نبودن
پر از صداي گاز و بوق نبودن

هي بي خودي نمي‌شديم جريمه
باج سيبيل نمي‌داديم به بيمه

ديگه نمي‌خواست دلمون بلرزه
براي خر چراغ هميشه سبزه

قيمت سوخت ثانيه‌اي نمي‌شد
علف ديگه سهميه‌اي نمي‌شد

نمي‌داديم پولاي چند برابر
برا حمايت از صنايع خر

به لطف مسولاي خوب و باهوش!!
نه خر مي‌خواس وارد کنيم نه خرگوش

واااي‌ ! که رنگ سفيدش چه شيک بود
تيپ يکش دنده اتوماتيک بود

شاسي بلند داشت برا مايه داري
چند مدلْ يابوهاي سواري

آموزش و تصديق دو نمي‌خواست
شيش ماه يه بار پلاک نو نمي‌خواست

مي‌رفت با چارتا نعل سفت و ساده
نه چرخايي که عمرشون به باده

کوچه خيابونامونم  تميز بود
به پاهاشون اگر که پنبه ريز بود

درسته که تند نمي‌رفت با تِيْک آف
اما مي‌شد‌ نگاه کنيم به اطراف

مي‌شد بفهميم که رو ابرا نيستيم
تو روي مردم نبايد بايستيم

کولر نداشت که شيشه رو ببنديم
به درد گرما خورده‌ها بخنديم

رو پالونش اونم با بار گندم
لم نمي‌شد داد - بي خيال مردم -


   *   *   *

کاشکي مي‌شد بازم رو خر بشينن
شايد که زير پاشونم ببينن

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar