تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دو غزل

دريا


لبريز هياهوي پري‌ها شده دريا
مهتاب به او آمده، زيبا شده دريا

سيصد پري - افسون شده - دف مي‌زند اينجا
«دف دف، دَ دَ دف ...» ، پهنه‌ي غوغا شده، دريا

توفان، دَمِ «هو... هو»، تنِ بي‌تاب سماع است
اي موج! بزن، تازه دلش وا شده دريا

يک جلگه عطش منتظر مدّ  تو، مانده‌ ست
حل کردن جذر تو معما شده، دريا !

- «بگذار شبي در تپش جلگه بريزم»
يک بار دلت وسوسه آيا شده؟ دريا !

هي آمدي و رفتي و اين ساحل بي‌تاب
بيچاره‌ترين عاشق دنيا شده، دريا !

از وعده‌ي فرداي تو ردّي، اثري نيست،
در اينهمه امروز، که فردا شده، دريا !

اين شعر همان قطره‌ي اشک است که حالا
از عشق تو دريا شده، دريا شده، دريا

□       □       □

از پشت بخار دل يک پنجره حسرت
ديدم: چه غريب است، چه تنها شده دريا


---------------------------------------------------------------


باغ در پاييز


سبزينه‌ات را باغِ در پاييز، کم دارد
اين دشت، يک باران سحر آميز کم دارد

ميراث يک بغض هزاران ساله در ابري
يک قطره‌ات را خاک حاصلخيز کم دارد

محراب تا - کاشي به کاشي - آسمان باشد
بوي تو را، اي از خدا لبريز ! کم دارد

سر در گم خويشند دالانهاي تو در تو
يک پنجره ديوارِ اين دهليز کم دارد

اين قافله تا از سفر در خواب برخيزد
يک صيحه، يک فرياد شور انگيز کم دارد

وقتي بيايي هر که نان از نام تو مي‌خورد
ديگر براي نقشه، دست‌آويز کم دارد

بي رقصِ گيسوي تو در ميدان شهر انگار
موسيقي فواره‌ها يک چيز کم دارد

اينجا کسي از چهره‌ات الهام مي‌خواهد
افسوس ! عکسي از تو روي ميز کم دارد

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 19 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar