تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شعري عاشقانه، نثري شاعرانه
يک دريا مهرباني  - شعري براي قشنگترين پيامبر -


در کوه انعکاس خودت را شنيده‌اي
تا دشت‌ها هواي دلت را دويده‌اي

در آن شب سياه نگفتي که از کدام
وادي سبد سبد گلِ مهتاب چيده‌اي؟

«تبـت يـدا...» ابي‌لهبان شــــعله مي‌کشـــند
تا پرده‌ي نمايش شب را دريده‌اي

رويت سپيده‌ايست که شب‌هاي مکه را ...
خالت پرنده‌ايست رها در سپيده‌اي

اول خدا دو چشم تو را آفريد و بعد
با چشمکي ستاره و ماه آفريده‌اي

باران گيسوان تو بر شانه‌ات که ريخت
هر حلقه يک غزل شد و هر مو قصيده‌اي

راهب نگاه کرد و آرام يک ترنج
افتاد از شگفتي دست بريده‌اي

ديگر چرا به عطر تو ايمان نياوريم
اي لهجه‌ات صراحت سيب رسيده‌اي!

بالاتر از بلندي پرهاي جبرئيل
تا خلوت خدا، تک و تنها پريده‌اي

درياي رحمتي و از امواج غصه‌ها
سهم تمام اهل زمين را خريده‌اي

حتي کنار اين غزلت هم نشسته‌اي
خط روي واژه‌هاي خطايم کشيده‌اي

گفتند از قشنگيت اما خودت بگو
از ‌آن محمدي (ص) که در آيينه ديده‌اي



---------------------------------------------------

اين نوشته غير از عشق آن يار غايب از نظر، از شوق شما دوستان شاعر و انديشمندي که هر کدام اهل يکي از اين شهرهاي نامبرده و نام نبرده ايد ، لبريز است. از دل گفته ام کاش در اين ماه زلال بر دلش و بر دلتان بنشيند.


سفرنامه‌ي اشک


خودت بگو از کجا شروع کنم.
از جنوب که نخلستان‌هايش مثل دلم داغند يا از شمال که شالي‌هايش مثل شال تو سبز. از شرق که صبح را در خاک‌هاي تشنه‌اش انتظار مي‌کشد و يا از غرب که هنوز  غروب را در سرسختي کوه‌هايش باور نکرده است.
بگذار از سمت خودم سفر کنم. هر چند فرقي نمي‌کند. همه‌ي دشت‌ها مثل «تنگستان» برايت دلتنگي مي‌کنند. «بندرعباس» گفته فاميليش را عوض کنند. همه‌ي آرزويش اينست که بندر تو باشد. «زاهدان» از وقتي قصه‌ي زيبايي‌ات را از عارفان شنيد، لب مرزهاي عاشقي نشسته و ني مي‌زند.
«اهواز» دنبال پسري ديگر از «مهزيار» مي‌گردد که حاجي عرفاتت شود و شاعر مَشعرت. بي تو «خرمشهر» ... چه خرمي؟ «آبادان» ... کدام آبادي؟ «خرم آباد» ... چه خرمي، ... کدام آبادي؟ 
فرهادهاي «کرمانشاه» اين‌ روزها بر سينه‌ي بيستون، شيرينيِ عشق خسرويي را تيشه مي‌زنند که در راه است. چقدر هواي نسيم تو را کرده‌اند، بادگيرهاي «يزد» و منتظر است «کرمان» که بيايي و دلش را فرش کند زير قدم‌هايت.
«شيراز» هنوز «داد از غم تنهايي ...» مي‌کشد و در حسرت خالت «سمرقند و بخارا» روي دستش مانده. آنقدر اشک ريخته‌اند نرگس‌زارهاي «کازرون» که «درياچه‌ي پريشان »  (1) دلش شور مي‌زند و ني‌ها از گوشه‌ي دلتنگيش سر مي‌روند.
عمري است بي تو از خجالتِ اسمش اين «زنده‌رود» سر به مرداب مي‌گذارد. چقدر ميانشان دويد و فرجي نشد؛ براي «اصفهان» شايد «چهل‌ستون» کم بود. اهل «کاشان» هم که روزگارشان بد نبود، بي‌ تو نه روزگار خوشي دارند و نه سر سوزن ذوقي. بگو اين «لاله‌هاي واژگون» کي سرشان را بالا بگيرند و بي هيچ شرمي عشق را در دامن «دنا» فرياد کنند؟
به خاطر نگاه تو «جمکران» آنقدر به خودش رسيده، که «قم» از ترس چشم زخم، حق دارد يک «درياچه‌ نمک» با خودش بردارد. «تهران» هواي تازه‌ات را انگار از ياد برده است. اينجا ديگر آسمانِ اول هم به زور پيداست. از سرِ ظهر، عابرانِ «ولي عصر» تنها منتظر شبند که پايان بدهد به يک روز خسته‌ي ديگر.
«تبريز» در تب ديدنت مي‌سوزد و سرما را اين روزها با استخوان‌هايش نه،.. با قلبش حس مي‌کند. «رشت» پر است از «ميرزاهاي کوچک» که در سکوت جنگل مي‌گريند و «نهضتِ» اشکشان سرايت مي‌کند به چشمه‌هاي «ساري».
«مشهد» شاهد است که چند بار آمدي و نماندي. وقتي به حرم مي‌رسي، آسمانِ صحن‌ها را دو خورشيد روشن مي‌کند. کبوترها مي‌نشينند به تماشا، تا بال‌هايشان نسوزد. وقتي مي‌روي بال کبوترها نسوخته، اما دل پروانه‌ها، چرا.
با اينکه رفته‌اي چقدر هستي! درست ميان اين دانه‌ها که مي‌بارند و کنار اين سنگ‌ها که روي سنگ بند مي‌شوند و روي تبسم‌هايي که گاهي رنگي به لب‌ها مي‌دهند. جاي خاليت پر از عطش است و دوريت پر از دوستي.
اما اگر خواستي برگردي، پيراهن اضافي بردار. اين دور و بر، هنوز «برادران غيور »ت  (2)  پرسه مي‌زنند.


-----------------------------
1-   تنها درياچه‌ي آب شيرين ايران نزديکي کازرون و در کنار نرگس‌زارهاي اين شهر.
2-   «پيراهني که آيد ازو بوي يوسفم       ترسم برادران غيورش قبا کنند»  - حافظ


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 17 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar