تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بانو سلام


بانو سلام! ... باز دلم لرزيد وقتي جواب داد و تبسم کرد
با يک نگاه چشم مرا دريا، با يک عبور غرق تلاطم کرد

مثل نسيم رد شد و از عطرش آهو دوباره ياد کسي افتاد
با موجِ دامنش دل بي‌تابي تقديمِ اين مزارع گندم کرد

آري مدينه در نظرش ديگر، جغرافياي ساکت و سردي بود،
خورشيد روزهاي قشنگش را وقتي ميان نقشه‌ي شب گم کرد

هي گشت دور کعبه ولي قلبش، هر هفت بار رو به خراسان بود  
تا در نماز، عشق صدايش زد، چرخيد و رو به قبله‌ي هشتم کرد

هاجر شد و به مروه نرفت اينبار، با شوق مَروْ آيه‌ي هجرت خواند
مريم شد و ميان شبستاني بي سقف با فرشته تکلم کرد

با اشک، قلب نازک باران را تا خاطرات فاطمه(س) با خود برد
معصوميِ صداي قدم‌هايش اين جاده را مسير ترنم کرد

درياچه‌ي نمک چه حديثي را در گوش قوي زخمي زيبا خواند؟
تا بال‌هاي نرم و سفيدش را اينگونه سايبان سرِ قم کرد

بانو سلام! يک سبد آوردم، با واژه‌هاي کال- ولي عاشق -
اين حوض را ببخش که دريا را در موج‌هاي خويش تجسم کرد


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar