«خواجو» ، گذشته بودي و مبهوت مانده بود
پل، خيره در تقارن ابروت مانده بود
از عکس خوش تراش لبان تو روي آب
در ذهن «زنده رود» دو ياقوت مانده بود
در چشمهات سبزي باغات «اصفهان»
بر گونههات سرخي شاتوت مانده بود
فوارههاي «نقش جهان» بي صدا شدند
سير زمان کنار تو مسکوت مانده بود
شالت وزيد روي درختان «چارباغ»
آنشب نسيم در خم گيسوت مانده بود
رفتي و باز غصه سنگين «چل ستون»
بر دوش اين عمارت فرتوت مانده بود
بردند روي دست، تن شاعر و هنوز
يک بيت خيس بر لب تابوت مانده بود:
دير آمدي و بي تو جواني که نيمه شب
در خواب سر گذاشت به زانوت، ......
رفته بود
|
+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 20 |