تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در سوگ پدر








روز يکشنبه، سوم آبان، خبر آوار شد به روي سرم
ناخودآگاه دستهايم را حس يک درد، بُرد تا کمرم

با تمام وجود حس کردم، پشتم از تکيه گاه خالي شد
باد پاييز برده بود اينبار، ريشه‌ام را به جاي برگ و برم

کاش يک بار ديگر آن پاها، جلوي من کمي قدم بزنند
کاش دستان مهربانت باز، سايباني شوند روي سرم

اي همه خاطرات شيرينم! رفته‌اي و نمي‌رود هرگز
نه طنين صدايت از قلبم ، نه شکوه نگاهت از نظرم

مثل ديروز، تازه مانده هنوز، آن صداي قشنگ در گوشم:
برکت کارها به «بسم الله»‌ست، آب بي نامِ او نخور، پسرم!

رفته‌اي آن طرف که از آنجا رازها روشنند، پس حالا
تو خبر داري از دلم اما، من هنوز از غم تو بي‌خبرم

هي سرک مي‌کشم که شايد باز، سر کوچه تکان دهي دستي
در تمناي سايه‌اي از تو، بي‌قرارند چشم‌هاي ترم

گم شدم بي تو در خيابان‌ها، اشک ريزان صدا زدم: بابا
کوچکم من هنوز مي‌ترسم از شب و سايه‌هاي دور و برم

قصه عمر هر چه بود گذشت، آه ديدي چقدر زود گذشت؟
تو به ديروز رفته مي‌نگري، من به فرداي مانده مي‌نگرم

آيه‌ي پيکرت که نازل شد، از بلنداي سينه‌ي تابوت
باورم شد که مثل فردايي من هم از اين دريچه مي‌گذرم

حرفهايم درون بغضم ماند تا کفن پوش ديدمت، تنها
بر زبانم همين دو جمله گذشت: مهربان بود، حيف شد پدرم

و دوشنبه چهارم آبان، سينه‌ي خاک و نم نم باران
سفرت خوش «رضاي صرافان»! اي نسيم هميشه در سفرم!


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar