| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
حيدرانه 3 : غدير
ابتدا لازم ميدانم از همه دوستاني که در اين مدت با من همدردي کردند و پيامهاي تسليتشان تسکيني بر اندوهم بود، تشکر کرده و براي همه عزيزان و خانواده هاي محترمشان آرزوي صحت و سلامت داشته باشم و اما حيدرانه اي ديگر، اينبار در غدير: دستهايت را که در دستش گرفت آرام شد تازه انگاري دلش راضي به اين اسلام شد ________________________________- 1- «نام من عشق است آري ميشناسيدم» - زنده ياد حسين منزوي |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 6 آذر1388 و ساعت 11 |
در سوگ پدر
![]() روز يکشنبه، سوم آبان، خبر آوار شد به روي سرم ناخودآگاه دستهايم را حس يک درد، بُرد تا کمرم با تمام وجود حس کردم، پشتم از تکيه گاه خالي شد باد پاييز برده بود اينبار، ريشهام را به جاي برگ و برم کاش يک بار ديگر آن پاها، جلوي من کمي قدم بزنند کاش دستان مهربانت باز، سايباني شوند روي سرم مثل ديروز، تازه مانده هنوز، آن صداي قشنگ در گوشم: برکت کارها به «بسم الله»ست، آب بي نامِ او نخور، پسرم! رفتهاي آن طرف که از آنجا رازها روشنند، پس حالا تو خبر داري از دلم اما، من هنوز از غم تو بيخبرم هي سرک ميکشم که شايد باز، سر کوچه تکان دهي دستي در تمناي سايهاي از تو، بيقرارند چشمهاي ترم قصه عمر هر چه بود گذشت، آه ! ديدي چقدر زود گذشت؟ تو به ديروز رفته مينگري، من به فرداي مانده مينگرم آيهي پيکرت که نازل شد، از بلنداي شانهي تابوت باورم شد که مثل فردايي من هم از اين دريچه ميگذرم حرفهايم درون بغضم ماند تا کفن پوش ديدمت، تنها بر زبانم همين دو جمله گذشت: مهربان بود، حيف شد پدرم و دوشنبه چهارم آبان، سينهي خاک و نم نم باران سفرت خوش «رضاي صرافان»! اي نسيم هميشه در سفرم! |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 22 |
حيدرانه 2
«بدر» يادش مانده آن روزي که ميلرزاندياَش آن رجزهايي که ميخواندي و ميترساندياَش |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 18 |
سوره عشق
قل اعوذ برب عاشقها ... مَلِک الناس، الهِ عاشقها قل اعوذُ ... از اينکه دنيا را بزند آتش آهِ عاشقهااشکشان دانههاي انگور است، گريه نه، پردههايي از شور است حلقهي کهکشاني از نور است، گوشهي خانقاه عاشقها «ماه من» در خسوف خود پيچيد از ميان دريچه وقتي ديد آسمان آسمان تفاوت داشت «ماه گردون» و ماه عاشقها «عين، شين، قاف ...» واژههاشان را اين حروف سفيد ميسازند حرفهاي سياه پيدا نيست روي تخته سياه عاشقها لبِ ذهن مرا قلم ميدوخت، واژه بر روي کاغذم ميسوخت آخر اسم مقالهام اين بود: «عاشقي از نگاه عاشقها» دل من باز هم صبوري کن، باز از چشمهاش دوري کن تو به من قول داده بودي که نکني اشتباه عاشقها اي خدايي که اهل اسراري، که به پروانهها نظر داري که خودت عاشقي، خبر داري از دل بيپناه عاشقها، بعد از اين روزهاي در زنجير، درد شلاقهاي بيتاثير برسان مرد مهرباني که بگذرد از گناه عاشقها برسان مرد مهرباني که با احاديث حضرت مجنون مو پريشان به تخت بنشيند، بشود پادشاه عاشقها |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 22 |
هجده پيمانه با حافظ
نيمه شب بود، شنيدم که کسي ميآيد «مژده اي دل که مسيحا نفسي ميآيد» مَشک بر دوش از آن دور صدا زد: مادر! «از صداي سخن عشق نديدم خوشتر» دل پژمرده ما هم به صدا ميآيد «فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد» ناگهان ولوله در آن شب آرام افتاد «عکس روي تو چو در آينهي جام افتاد» آسمان دل به هواي خوش ياست داده است «تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است» تا تو با دامني از سبزه و گل ميآيي «در همه دير مغان نيست چو من شيدايي» دست در دست تو انگار علي ميآيد واي! از اين منظره بوي غزلي ميآيد: ساقي از چشمهي نور آب حياتي برسان من کم آوردم، از آن سو کلماتي برسان شاعر شعر خودت باش و کنارم بنشين فعلاتٌ فعلاتٌ فعلاتي برسان «هَل اَتي» ! پشت در خانهي تو خيمه زديم مستحقيم، به يک خنده زکاتي برسان زمزم از زمزمهات مست شده، کعبه خراب شعر مشعر شده بانو! عرفاتي برسان تو اگر خواستي آتش به دو عالم بزنيم به لب تشنهي ما آب فراتي برسان يوسفت رفت و کشيديم فراقي که مپرس اجر اين صبر، بيا شاخه نباتي برسان آسمان گوشهاي از وسعت چشمان تو است نظري کن به زمين، راه نجاتي برسان اي شب قدر! تو آن جام مقدّر ـ تا ما ميفرستيم به نامت صلواتي ـ برسان * * * سيلي آن روز به رويت چه غريبانه زدند «آتش آن بود که در خرمن پروانه زدند» يک کبوتر وسط شعله تقلا ميکرد «جرمش اين بود که اسرار هويدا ميکرد» رسم اين است که پروانه در آتش باشد «عاشقي شيوهي رندان بلاکش باشد» «بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد» باد شب سورهي سيلي به رخش نازل کرد با گل و غنچه تو ديدي در و ديوار چه کرد؟ «ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد» «ناگهان پرده بر انداختهاي يعني چه مست از خانه برون تاختهاي يعني چه» کمر سرو در اين کوچه کمان خواهد شد «چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد» آه! هجده گل از آن باغ نچيديم و برفت «باربر بست و به گردش نرسيديم و برفت» تا در اين خانه گُلِ خندهي زهرايم بود «من ملَک بودم و فردوس برين جايم بود» عمر کوتاه تو گنجايش دنيا را بس «وين اشارت ز جهان گذران ما را بس» خانه دوست کجا؟ صحن سپيدار کجاست؟ «اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟» |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 9 |
قصهي پهلوي تو
واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» ميکني چشم بر هم مينهد، چادر که بر سر ميکني آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه «زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» ميکني با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر ميکني قصهي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست اشک او را شبنم آيات کوثر ميکني بازواني را که اين شلاقها بوسيدهاند جاي لبهاي «محمد»(ص) بود، باور ميکني؟ با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت کوچههاي شهر غمگين را معطر ميکني بي حرم ميماني و از حسرت گلدستههات در مدينه خون به قلب هر کبوتر ميکني نيمهشب مثل نسيم از کوچهها رد ميشوي شاعران مست را بيتابِ مادر ميکني مثل آنروزي که پيشاپيش مردم ميرسي با نگاهي اين غزل را هم تو محشر ميکني |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 10 |
شوري در اصفهان
«خواجو» ، گذشته بودي و مبهوت مانده بود پل، خيره در تقارن ابروت مانده بود از عکس خوش تراش لبان تو روي آب در ذهن «زنده رود» دو ياقوت مانده بود در چشمهات سبزي باغات «اصفهان» بر گونههات سرخي شاتوت مانده بود فوارههاي «نقش جهان» بي صدا شدند سير زمان کنار تو مسکوت مانده بود شالت وزيد روي درختان «چارباغ» آنشب نسيم در خم گيسوت مانده بود رفتي و باز غصه سنگين «چل ستون» بر دوش اين عمارت فرتوت مانده بود بردند روي دست، تن شاعر و هنوز يک بيت خيس بر لب تابوت مانده بود: دير آمدي و بي تو جواني که نيمه شب در خواب سر گذاشت به زانوت، ...... رفته بود |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 20 |
دور از مادر
دور از تو ماندهام و نميداني، بي ماه روحِ برکه چه بيتاب است بي ماه، برکه!؟ ... آه! چه ميگويم! بي ماه برکه نيست، که مرداب است ميترسد از سياهي و تاريکي در قعر قصههاي شبِ يک رود ماهي سياه کوچک غمگينت در حسرت نوازش مهتاب است وقتي ميان چادر گلدارت ميايستي مقابل آيينه از رنگ چشمهاي تو، آيينه حس ميکند مقابل محراب است با چشمهاي خاطره بر ديوار، زل ميزنم به عکس تو ساعتها گاهي سرم ميان دو دست تو- که مهربان در آمده از قاب - است پل ميزنند سوي تو دستاني، بعد از سي و سه سال پريشاني حالا سي و سه تا پلِ ويرانند، اينجا که باز قافيه سيلاب است حتي اگر نشد که کنار هم ... اما کناره باش و بگير از موج با آن دل شکسته تو بر خشکي، اين قايق شکسته که بر آب است «لالا لالا لالا گل بابونه، تقدير عاشقا شب هجرونه» «لالا لالا لالا...» تو بخوان مادر، هر چند باز هم پسرت خواب است |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 23 |
نگاه کن پدر بزرگ
نگاه کن پدر بزرگ! به عمق چشمهاي من که با تو حرف ميزنند نگاهها به جاي من کنار رفت پردهها، پدر بزرگ خيره شد حدود شصت سال بعد ... عراق - کربلاي من: من ايستادهام، ببين چه غرق در نيايشم که تير هم نميرسد به قلب ربناي من چه ديد در دلم خدا ، چه چشمهاي؟ که اينچنين کبوتران تشنه را پرانده در هواي من چه ديد در دلم خدا؟ که گفت: «احمد» م بيا «عليِ» من براي تو، «حسين» تو براي من همين که حرف ميزنم «حبيب» گريه ميکند دلش بهانهي تو را گرفته از صداي من چه عاشقانه ميرسي تو با نگاه «اکبر» م و پيش از اينکه من شَوَم، تو ميشوي فداي من شبيه تو قدم زنان گذشت و روي شن ببين چه رنجِ دل بريدني، کشيده رد پاي من و ماهِ تکه تکه را درون خود گريستم که نشنوند خيمهها صداي هاي و هاي من چه قدر از تو دم زدم، چه قدر مثل تو ... ، ولي به گوش نيزهها نرفت کلام آشناي من تو اين فراز را نبين، نبين که شمر ... نه نبين چه چکمههاي تيرهاي، چه خنجري! ... خداي من! پدربزرگ اشک ريخت، پدربزرگ ناله کرد نشست در مقابلم و بوسه زد به ناي من حدود چند قرن بعد... و «باز اين چه شورش است» که هم زمين، هم آسمان، نشسته در عزاي من نشسته تا رسيدنت به شکل يک سوار سبز، نگاه سرخِ پرچمي به گنبد طلاي من --------------------------------------------------------- سقا |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 8 |
فرشته اي با دامن آبي
براي فرشتهاي که اسمش هم فرشته بود، براي پرندهاي که زود پريد تا پرواز را بخاطر بياوريم نو عروسي را در اين شبهاي مهتابي نديدي؟ با تو اَم دريا! زني با دامن آبي نديدي؟ گفت ميآيد که تورش را بيندازد به دريا دستِ ماهيگير عاشق، تورِ بيتابي نديدي؟ يک پريِ مو پريشان را که در توفان برقصد مست با امواج، در آغوش گردابي نديدي؟ بين مرغان مهاجر، لاي نيها، روي برکه، تازگي قوي قشنگي، آي مرغابي! نديدي؟ آه اي جاليز! بانويي که پنهاني بيايد از زلال چشمهها با کوزهي آبي، نديدي؟ تارها گفتند: روحش را گره ميزد به قالي آسمان! در بين گلها نقش محرابي نديدي؟ خوابهايت روشن است آيينه! اهل آسماني از عبور يک «فرشته»، تازگي خوابي نديدي؟ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 16 |
بانو سلام
بانو سلام! ... باز دلم لرزيد وقتي جواب داد و تبسم کرد با يک نگاه چشم مرا دريا، با يک عبور غرق تلاطم کرد مثل نسيم رد شد و از عطرش آهو دوباره ياد کسي افتاد با موجِ دامنش دل بيتابي تقديمِ اين مزارع گندم کرد آري مدينه در نظرش ديگر، جغرافياي ساکت و سردي بود، خورشيد روزهاي قشنگش را وقتي ميان نقشهي شب گم کرد هي گشت دور کعبه ولي قلبش، هر هفت بار رو به خراسان بود تا در نماز، عشق صدايش زد، چرخيد و رو به قبلهي هشتم کرد هاجر شد و به مروه نرفت اينبار، با شوق مَروْ آيهي هجرت خواند مريم شد و ميان شبستاني بي سقف با فرشته تکلم کرد با اشک، قلب نازک باران را تا خاطرات فاطمه(س) با خود برد معصوميِ صداي قدمهايش اين جاده را مسير ترنم کرد درياچهي نمک چه حديثي را در گوش قوي زخمي زيبا خواند؟ تا بالهاي نرم و سفيدش را اينگونه سايبان سرِ قم کرد بانو سلام! يک سبد آوردم، با واژههاي کال- ولي عاشق - اين حوض را ببخش که دريا را در موجهاي خويش تجسم کرد |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 22 |
شعري عاشقانه، نثري شاعرانه
يک دريا مهرباني - شعري براي قشنگترين پيامبر -
در کوه انعکاس خودت را شنيدهاي تا دشتها هواي دلت را دويدهاي در آن شب سياه نگفتي که از کدام وادي سبد سبد گلِ مهتاب چيدهاي؟ «تبـت يـدا...» ابيلهبان شــــعله ميکشـــند تا پردهي نمايش شب را دريدهاي رويت سپيدهايست که شبهاي مکه را ... خالت پرندهايست رها در سپيدهاي اول خدا دو چشم تو را آفريد و بعد با چشمکي ستاره و ماه آفريدهاي باران گيسوان تو بر شانهات که ريخت هر حلقه يک غزل شد و هر مو قصيدهاي راهب نگاه کرد و آرام يک ترنج افتاد از شگفتي دست بريدهاي ديگر چرا به عطر تو ايمان نياوريم اي لهجهات صراحت سيب رسيدهاي! بالاتر از بلندي پرهاي جبرئيل تا خلوت خدا، تک و تنها پريدهاي درياي رحمتي و از امواج غصهها سهم تمام اهل زمين را خريدهاي حتي کنار اين غزلت هم نشستهاي خط روي واژههاي خطايم کشيدهاي گفتند از قشنگيت اما خودت بگو از آن محمدي (ص) که در آيينه ديدهاي --------------------------------------------------- اين نوشته غير از عشق آن يار غايب از نظر، از شوق شما دوستان شاعر و انديشمندي که هر کدام اهل يکي از اين شهرهاي نامبرده و نام نبرده ايد ، لبريز است. از دل گفته ام کاش در اين ماه زلال بر دلش و بر دلتان بنشيند. سفرنامهي اشک خودت بگو از کجا شروع کنم. از جنوب که نخلستانهايش مثل دلم داغند يا از شمال که شاليهايش مثل شال تو سبز. از شرق که صبح را در خاکهاي تشنهاش انتظار ميکشد و يا از غرب که هنوز غروب را در سرسختي کوههايش باور نکرده است. بگذار از سمت خودم سفر کنم. هر چند فرقي نميکند. همهي دشتها مثل «تنگستان» برايت دلتنگي ميکنند. «بندرعباس» گفته فاميليش را عوض کنند. همهي آرزويش اينست که بندر تو باشد. «زاهدان» از وقتي قصهي زيباييات را از عارفان شنيد، لب مرزهاي عاشقي نشسته و ني ميزند. «اهواز» دنبال پسري ديگر از «مهزيار» ميگردد که حاجي عرفاتت شود و شاعر مَشعرت. بي تو «خرمشهر» ... چه خرمي؟ «آبادان» ... کدام آبادي؟ «خرم آباد» ... چه خرمي، ... کدام آبادي؟ فرهادهاي «کرمانشاه» اين روزها بر سينهي بيستون، شيرينيِ عشق خسرويي را تيشه ميزنند که در راه است. چقدر هواي نسيم تو را کردهاند، بادگيرهاي «يزد» و منتظر است «کرمان» که بيايي و دلش را فرش کند زير قدمهايت. «شيراز» هنوز «داد از غم تنهايي ...» ميکشد و در حسرت خالت «سمرقند و بخارا» روي دستش مانده. آنقدر اشک ريختهاند نرگسزارهاي «کازرون» که «درياچهي پريشان » (1) دلش شور ميزند و نيها از گوشهي دلتنگيش سر ميروند. عمري است بي تو از خجالتِ اسمش اين «زندهرود» سر به مرداب ميگذارد. چقدر ميانشان دويد و فرجي نشد؛ براي «اصفهان» شايد «چهلستون» کم بود. اهل «کاشان» هم که روزگارشان بد نبود، بي تو نه روزگار خوشي دارند و نه سر سوزن ذوقي. بگو اين «لالههاي واژگون» کي سرشان را بالا بگيرند و بي هيچ شرمي عشق را در دامن «دنا» فرياد کنند؟ به خاطر نگاه تو «جمکران» آنقدر به خودش رسيده، که «قم» از ترس چشم زخم، حق دارد يک «درياچه نمک» با خودش بردارد. «تهران» هواي تازهات را انگار از ياد برده است. اينجا ديگر آسمانِ اول هم به زور پيداست. از سرِ ظهر، عابرانِ «ولي عصر» تنها منتظر شبند که پايان بدهد به يک روز خستهي ديگر. «تبريز» در تب ديدنت ميسوزد و سرما را اين روزها با استخوانهايش نه،.. با قلبش حس ميکند. «رشت» پر است از «ميرزاهاي کوچک» که در سکوت جنگل ميگريند و «نهضتِ» اشکشان سرايت ميکند به چشمههاي «ساري». «مشهد» شاهد است که چند بار آمدي و نماندي. وقتي به حرم ميرسي، آسمانِ صحنها را دو خورشيد روشن ميکند. کبوترها مينشينند به تماشا، تا بالهايشان نسوزد. وقتي ميروي بال کبوترها نسوخته، اما دل پروانهها، چرا. با اينکه رفتهاي چقدر هستي! درست ميان اين دانهها که ميبارند و کنار اين سنگها که روي سنگ بند ميشوند و روي تبسمهايي که گاهي رنگي به لبها ميدهند. جاي خاليت پر از عطش است و دوريت پر از دوستي. اما اگر خواستي برگردي، پيراهن اضافي بردار. اين دور و بر، هنوز «برادران غيور »ت (2) پرسه ميزنند. ----------------------------- 1- تنها درياچهي آب شيرين ايران نزديکي کازرون و در کنار نرگسزارهاي اين شهر. 2- «پيراهني که آيد ازو بوي يوسفم ترسم برادران غيورش قبا کنند» - حافظ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 17 |
دو غزل
دريا
سيصد پري - افسون شده - دف ميزند اينجا توفان، دَمِ «هو... هو»، تنِ بيتاب سماع است يک جلگه عطش منتظر مدّ تو، مانده ست - «بگذار شبي در تپش جلگه بريزم» هي آمدي و رفتي و اين ساحل بيتاب از وعدهي فرداي تو ردّي، اثري نيست، اين شعر همان قطرهي اشک است که حالا □ □ □ از پشت بخار دل يک پنجره حسرت
ميراث يک بغض هزاران ساله در ابري محراب تا - کاشي به کاشي - آسمان باشد سر در گم خويشند دالانهاي تو در تو اين قافله تا از سفر در خواب برخيزد وقتي بيايي هر که نان از نام تو ميخورد بي رقصِ گيسوي تو در ميدان شهر انگار اينجا کسي از چهرهات الهام ميخواهد
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 19 |
راز سيب
باز دارد فرشته ميبارد روي گلهاي چادرت نم نم سيب تا هر دو نيمهاش را ديد، دختري در ميان شب خنديد تا «صفا»ي قنوت تو هاجر، ميبرد دامن دعايش را عاشق عطر دامنت مکه، کوچههاي مدينه مديونت شانههايت چه خسته و معصوم، زير باران اشک ميلرزند بينشاني؛ اشارهاي هستي به فراسوي بي نشانيها من که از درک نيمهشبهايت، بيستاره به خانه برگشتم از دل بيپناهيِ اشکم، ميرسي با بهاري از لبخند
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 19 |
شب چراغ
دو رباعي تقديم به حضرت زهرا (س) :
ديوانهي عطر ياس خوشبوي توام
بانوي ترانههاي باراني من
که شنا ميکنند در چشمت در شبستانِ چادرت انگار ميزني پا به پاي کاشيها ديدهام در حريم چشمانت نه از آن شيشههاي رنگارنگ که به گِردش هميشه ميچرخند با دو تا چشم گود افتاده از سرابي، برهنه مينوشند دسته گلهاي زرد و تاريکند سهمشان از بهار، همسفريست دست در دست موج ميچرخند آه، اما تو ساده و آرام خود نمايي، خودِ خودت باشي
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23 |
حال و هوا
اينجا کمي تا قسمتي اوضاع ما ابري است اينجا کمي تا قسمتِ / ما روي اين تقويم در اين غبار بي محلي شهر دلتنگ است اين جبههي ناپايدار پرفشار سرد نصف النهار ابروانت آفتابي باد! با آسمانِ آبي بازي که در آنها است فردا چه روشن ميشود با بودنت، «والشمس» بي تو تمام راهها از نقطهي آغاز
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 19 |
یکی بود - یکی نبود
تقدیم به همسرم آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود تنها نشسته بودم و تنها براي تو سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي تا اينکه از کرانهي خوابي قشنگ و سبز تعبير شد در آينهات عکس آه من چشمت درست در وسط روز روشنش گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱) پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
---------------------------------------- (۱) اسم پسرم |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 |
بي تو به سر نميشود
دريا بدون موجِ تو دريا نميشود جز با عبور نازک انگشتهاي تو آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم در طرح سبز و سادهي تو، جستجوي عشق يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست فرياد ميزنم که: غزل غصههاي من لبخند ميزني که : دل هيچ عاشقي نه ... ، بي هواي تازهي در برگ جاريت بيهوده دور عقربه را پلک ميزنيم
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 |
دستهایش
سررشتههاي دلت را دادي به دستان خورشيد از مشک شيداييت آب، بايد بريزد که سيراب بر نهرها قصهات را آنگونه روشن نوشتي از سوزِ آه تو ساقي! ميخانه آتش بگيرد حالا که گويي قرار است در زير مهتابِ رويت پس بال عشقي بياور، اي آسمان در نگاهت!
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 21 دی1386 و ساعت 10 |
و هو العلي
«ربنا آتنا» نگاهش را، که هوايم دوباره باراني است «اِنّ في خلق» تو خدا هم مست، روحْ حيران، فرشتهها هم مست «لا اله»َم ! کجاي «الا» يي؟ روح دريا ! کجاي دريايي؟ «يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت «و اذا الشّمسْ» پيش تو تاريک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش از ميِ «اِنّما ولي» مستم، در هواي «هوالعلي...» مستم «اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «وقِنا من عذابِ نار»َم تو «ليْتَ شِعري»(3) که شعر من آيا مي رسد تا به ساحلت؟ دريا !
-------------------------------------------------------
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 21 |
به بهانهات
- به بهانه بیش از یک سال دل تنگی برای رواقهای بارانیش مثل کبوتري شدهام جَلدِ خانهات هي ميخورد هواي عجيبي به گونهام انگار عادتم شده در شهر گم شوم در من هزار رشته غزل تاب ميخورد پر ميشود رواق تو از رنجنامهام بر دشتهاي خشک من انگار ميچکد يک گله آه و آهو از اين دشت ميگذشت من کشتي شکستهام، اي ناخداي عشق! در لحظههاي پر تپش اولين سلام رد ميشوي مقابل شاعر که بسته است
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 19 |
مادر
خوبي شبيه يک شب بيترديد، آرام مثل ساحل غم مادر لالايي شناور يک شطي در زير خواب نرم بلم مادر در موج گيسوان تو ماهيها احساسشان چه صاف و بلوري شد يادش به خير آن شب باراني وقتي که شاعرانه مرا بردي اي خندههاي ما همه مديونت، حالا چرا دوباره نميخندي؟ قلبم در آن حوالي معصومت با آن ضريح گم شده خاموش آنشب که آيه آيه تو گل کردي، آنشب که روي دست خدا ماندي شعرم براي آينهات بودن، يک شرم تکه تکه موزون شد ميآيد از بلوغ زمين خوردن آن کودک فراري بازيگوش
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 23 |
دوباره عشق
دوباره عشق صدا زد، دوباره خواند مرا
دوباره خواند و رفتم و باز راند مرا چقدر قلب مرا هي گرفت و هي پس زد و تشنه تا سر سرچشمه ها کشاند مرا وجود شيشهاييم را به يک اشاره شکست و از تمام خودم ناگهان رهاند مرا براي اينکه بفهمد چقدر مشتاقم سراب گونه به هر نا کجا دواند مرا و آمدم که بگيرم دو دست گرمش را به زور آب يخ از خواب خوش پراند مرا همين که ديد دلم رام چشمهايش شد به روي سادگي من نشست و راند مرا از اين طرف به حقارت به چند سکه فروخت از آن طرف چه کريمانه باز ستاند مرا و مثل گردش فواره هاي سرگردان فرو کشيد و دوباره فرا نشاند مرا کلاغ قصه منم، عاشقي که آخر کار بجاي خانه به ويرانه اي رساند مرا |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9 |
خاطره
باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک پر مي زني به سوي دلم مثل شاپرک در دستهام گيره سرت باز ميشود و ميدهد درون مرا باز قلقلک يادش به خير آن پسر شور و شر که من ... يادش به خير دخترکي که چه با نمک ... ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها هي بين گرگ و گله چشمات دو به شک ديگر گذشت اينکه تو زير درخت سيب من روي بام دلهره هي مي کشم سرک و مشقهام خواهش دست تو را ببوس و چشمهات بارش اينکه مرا فلک ... توي کتابهام پر از قلبهاي جفت با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک من در هواي ديدن تو پاي شله زرد تو ناز ... با بهانه يک شربت خنک آن روز مثل اينکه قدمهات مانده بود در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک يک بغض يک نگاه که يعني تمام شد مادر و يک اشاره که : قاسم برو کمک ماشين درست از وسط عشق ما گذشت و زير چرخهاش دلم شد ترک ترک رفتي و من هزار غزل، نامه نامه درد ميخواندم از فراق تو در گوش قاصدک کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند يک دفتر سياه و قلم دست آدمک حالا دوباره از دل آن خاطرات دور تو مي رسي و سايه عشقي که نم نمک ... |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13 |
نميآيي چرا
کوچه دلهامان چراغانت! نميآيي چرا؟ شهر خندان، جاده گريانت، نميآيي چرا؟ اي درختان بي بهارت مانده در يک خواب سرد! اي پرستوها پريشانت! نميآيي چرا؟ عصرها هر رهگذر با آه مکثي ميکند روي پلهاي خيابانت، نميآيي چرا؟ دشت تب دارد و گلهاي شقايق تشنهاند باغها دلتنگ بارانت نميآيي چرا؟ از نفسهاي تو دارد شوق رفتن ميزند موج در چشم سوارانت، نميآيي چرا؟ آه! ديگر قلب نرگسزارها را خسته کرد قصه خورشيد پنهانت، نميآيي چرا؟ سرو کوهي را شباهنگام طوفاني شکست دست نيلوفر به دامانت، نميآيي چرا؟ * پشت اين شادي، ميان کوچههاي بيکسي شاعري تنهاست مهمانت، نميآيي؟ … - چرا * اشاره به شعر نیما. |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 11 |
چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين و تار نرم قدمها ميان شب گم شد و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين و بعد معني هر واژه را عوض کردند و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟ از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر و چنگ ميزنم امشب به جام باده. همين - براي من که پريشان و خستهام کافي است که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 |
دریا من ماهی من
یک غزل در حال و هوای مولانا:
خورشيد آگاهي منم، نور سحرگاهي منم من ميرود در من، عجب! هم راه و هم راهي منم من محو نورم، شيشهام، آنسوتر از انديشهام در خويش غرق حيرتم ، دريا منم، ماهي منم در پيکرم اينجا و سر آنسوي عالم مي کشم مرغي که تا «هو» ميپرد از شاخة آهي منم آن دل که از پهناوري در حلقة تسليم او بر دار شادي ميزند بانگ «انا اللهي» منم در چاه ظلمت يک نفس ماندم، ولي اينک ببين از خاک کنعان رفته تا منظومة شاهي منم تا لانه سيمرغ من دست خيالي کي رسد؟ تيري که ميجويم تويي، قلبي که ميخواهي منم |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 9 |
مرثيه آب
از خواهش لبهاي او بي تاب شد آب از شرم آن چشمان آبي آب شد آب وقتي که خم شد نخلها يکباره ديدند آنقدر بر بانوي دريا سجده ميکرد زيباترين طرح خدا بر پردهها رفت يک لحظه با او بود اما تا هميشه آن تيرها، شمشيرها باريد و باريد تير آمد و ... از حسرت مشکي که ميمرد
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 11 |
پيــر
- برای امام
آمد شبي که حنجرهها را صدا نبود انگار با سکوت زمان آشنا نبود فرياد زد: که گرمي اين آشيانه کو؟ مردم! مگر هميشه کبوتر رها نبود؟ تا پيش از اين که باغ دلش آسمان شود جايي براي پر زدن سهرهها نبود وقتي رسيد زاويهها هم، فضا شدند ديگر براي تنگي زنجير جا نبود اينجا چه بود؟ هيچ، ولي بعد نقطهاي بر اين ورق نماند، که بي انتها نبود شاید هنوز خندة گرمش ادامه داشت قلبی به سوگ خال لبش مبتلا نبود شاید، ... ولی مجال تنفس به او نداد اکسیژنی که در نظر تنگ ما نبود از نور گفت و رفت و جا ماند يک سوال: آيينهاي درون دلي بود يا نبود؟ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 13 |
بدون تو
من شاعر قصيدة آهم بدون تو دنبال سايههاي سياهم بدون تو هر شب به اسم مستي عشق و قلندري حتي اگر به تارک هفت آسمان روم با اين هزار قافله تا هيچ رفتهام حرفم براي اهل زمين گفتني نبود اين شهر ديگر از شبح خويش خسته است |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 11 |
مرد زرد
بادي وزيد باز و يک برگ زردِ زرد
افتاد روي دامن احساس مرد زرد يک شعر شد و داد به دست من و شما آيينهاي به زير دو انگشتْ، گَرد زرد مردي که لابلاي هزاران نگاه سرخ جيغي بنفش زد سر افشاي درد زرد هي ميدويد روي خيالي مرکبي شاعر نگو، قلم زن کاغذ نورد زرد يک فصل داشت صفحه تقويم ابريش پاييز بود و سيصد و سي روزِ سرد زرد يک آسياب بادي و شاعر سوار خويش يک فاتح فنا شده در يک نبرد زرد پايان قصه: دسته کلاغي که ميپريد در دفتر غروب نفسهاي مرد زرد |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 0 |
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را
و رفت، رفت و نميخواست دوباره آمدنش را به دور حلقه چشمي که موج دلهره ميزد طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد براي شهر بگويد پرندهتر شدنش را و او دوباره که آمد هواي مه زدهاي بود و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 |
با نمک
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري
از خنده سپيد سحر با نمک تري از چهرهاي که راوي افسانه گفته است اي غايب از نظر! به نظر با نمک تري دريا دلش براي لبت شور ميزند از موج اشک و گونه تر با نمک تري از کفتري که وقت تماشاي اسم تو پر ميزد از نگاه پدر با نمک تري از گوشه رداي تو انگور ميچکد واي از کدام باده مگر، با نمک! تري؟ هر روز تازه است غم رفتنت، بيا از زخمهاي قلبم اگر با نمک تري شب صحبت از سوار قشنگ قبيله بود اما رسيد وقت سحر با نمک تري از چشمک شبانه نسل ستارهها از ليليان قصه، پسر! با نمک تري |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 |
|
درباره وبلاگ
![]() و من مسافر قایق
هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنویترانه سپید و نیمایی رباعی طنز پيوندهای روزانه
محمد جواد آسمانکاريکاتورهاي مجيد رشيدي سيد محمد جواد شرافت محسن ناصحي سيد حميدرضا برقعي حسين رضوي فرد آرشيو پیوندها پيوندها
بهادر رياضيسیدمحمدعلی آل مجتبي تازه هاي ادبي انجمن مجازي فرهنگسراي مرداني نقد شاعران کازرون انجمن شاعران ايران محمدحسين بهراميان سعيد بيابانکي مهدي تقي نژاد زينب چوقادي محمد کاظم کاظمي جمال اژدري کازروني حسين رضوي فرد زنده ياد نجمه زارع عليرضا قزوه سيد مهدي موسوي سيد محمد امين جعفري حسام بهرامي عمادالدين شيخ الحكمايي محسن رضوي دکتر دشمن زیاری پرويز بيگي حبيب آبادي عباس شاهزيدي (خروش) ناصر فيض دکتر داود بيات جواد زهتاب محمد حسين انصاري نژاد مريم علوي محسن عابدي جزي محسن نيکنام محدثه خسروي عاطفه صرفه جو شهرام ميرزايي محمد حسين صفاريان رويا ابراهيمي ليلا اکرمي حميدرضا شکارسري بابک فرشته حکمت پرستوي مهاجر جاده محمد مبلغ الاسلام آشنا پرستش اسماعیل قنواتی زهرا نوروزي مير جعفري مسعود عطايي فلورا تاجيکي ميلاد عرفان پور انجمن جوانان شهرضا عبدالحسين انصاري سميه مرداني تورج بخشايشي سید محمد رضا هاشمی زاده محمد جواد خرازي فرد اباصلت رضوانی فرشته بحراني سيد احمد ميرزاده آزاده بشارتي قاسم مرادي فاطمه شمس مهدی نظارتی زاده فرزاد پاکزاد افشار حمیده محمدرضاپور کيوان براهنگ مرتضي پارسا لاله شجاعی پور يوسف رحيمي محمد سيار اصغر معصومي مي نا لطفي طوبي ملیحه جهانبخش احسان پرسا سيد عباس شرفي وحيد کياني سينا بهمنش عباس حسين نژاد حسين حاج هاشمي سجاد ناصري مینا اروجلو اميد فرهادپور نريمان عبدي مهدی انصاری پور احسان خلیلی علی ثابت قدم وحيد پورداد حمید خصلتی جمال الدین اصفهانیان خسرو دهاقين مهدی میرآقایی دکتر حسین خرسند زهره حق شناس محمدمهدی نقی پور فاطيما صديقه حسيني محمد برزگر رضا طبیب زاده حسین عاشوری مرتضي حيدري آل کثير حيدر منصوري ابراهیم قبله آرباطان وحید طلعت بهرام کمالي سعيد مزرجي آرش پورعليزاده محمد آرنگ ياسمن بهار علي اکبر بقايي تسنيم کسري صديق شجاع حميد داوودي امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |