| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
راز سيب
باز دارد فرشته ميبارد روي گلهاي چادرت نم نم سيب تا هر دو نيمهاش را ديد، دختري در ميان شب خنديد تا «صفا»ي قنوت تو هاجر، ميبرد دامن دعايش را عاشق عطر دامنت مکه، کوچههاي مدينه مديونت شانههايت چه خسته و معصوم، زير باران اشک ميلرزند بينشاني؛ اشارهاي هستي به فراسوي بي نشانيها من که از درک نيمهشبهايت، بيستاره به خانه برگشتم از دل بيپناهيِ اشکم، ميرسي با بهاري از لبخند
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 19 |
شب چراغ
دو رباعي تقديم به حضرت زهرا (س) :
ديوانهي عطر ياس خوشبوي توام
بانوي ترانههاي باراني من
که شنا ميکنند در چشمت در شبستانِ چادرت انگار ميزني پا به پاي کاشيها ديدهام در حريم چشمانت نه از آن شيشههاي رنگارنگ که به گِردش هميشه ميچرخند با دو تا چشم گود افتاده از سرابي، برهنه مينوشند دسته گلهاي زرد و تاريکند سهمشان از بهار، همسفريست دست در دست موج ميچرخند آه، اما تو ساده و آرام خود نمايي، خودِ خودت باشي
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23 |
حال و هوا
اينجا کمي تا قسمتي اوضاع ما ابري است اينجا کمي تا قسمتِ / ما روي اين تقويم در اين غبار بي محلي شهر دلتنگ است اين جبههي ناپايدار پرفشار سرد نصف النهار ابروانت آفتابي باد! با آسمانِ آبي بازي که در آنها است فردا چه روشن ميشود با بودنت، «والشمس» بي تو تمام راهها از نقطهي آغاز
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 19 |
یکی بود - یکی نبود
تقدیم به همسرم آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود تنها نشسته بودم و تنها براي تو سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي تا اينکه از کرانهي خوابي قشنگ و سبز تعبير شد در آينهات عکس آه من چشمت درست در وسط روز روشنش گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱) پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
---------------------------------------- (۱) اسم پسرم |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 |
بي تو به سر نميشود
دريا بدون موجِ تو دريا نميشود جز با عبور نازک انگشتهاي تو آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم در طرح سبز و سادهي تو، جستجوي عشق يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست فرياد ميزنم که: غزل غصههاي من لبخند ميزني که : دل هيچ عاشقي نه ... ، بي هواي تازهي در برگ جاريت بيهوده دور عقربه را پلک ميزنيم
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 |
دستهایش
سررشتههاي دلت را دادي به دستان خورشيد از مشک شيداييت آب، بايد بريزد که سيراب بر نهرها قصهات را آنگونه روشن نوشتي از سوزِ آه تو ساقي! ميخانه آتش بگيرد حالا که گويي قرار است در زير مهتابِ رويت پس بال عشقي بياور، اي آسمان در نگاهت!
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 21 دی1386 و ساعت 10 |
و هو العلي
«ربنا آتنا» نگاهش را، که هوايم دوباره باراني است «اِنّ في خلق» تو خدا هم مست، روحْ حيران، فرشتهها هم مست «لا اله»َم ! کجاي «الا» يي؟ روح دريا ! کجاي دريايي؟ «يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت «و اذا الشّمسْ» پيش تو تاريک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش از ميِ «اِنّما ولي» مستم، در هواي «هوالعلي...» مستم «اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «وقِنا من عذابِ نار»َم تو «ليْتَ شِعري»(3) که شعر من آيا مي رسد تا به ساحلت؟ دريا !
-------------------------------------------------------
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 21 |
به بهانهات
- به بهانه بیش از یک سال دل تنگی برای رواقهای بارانیش مثل کبوتري شدهام جَلدِ خانهات هي ميخورد هواي عجيبي به گونهام انگار عادتم شده در شهر گم شوم در من هزار رشته غزل تاب ميخورد پر ميشود رواق تو از رنجنامهام بر دشتهاي خشک من انگار ميچکد يک گله آه و آهو از اين دشت ميگذشت من کشتي شکستهام، اي ناخداي عشق! در لحظههاي پر تپش اولين سلام رد ميشوي مقابل شاعر که بسته است
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 19 |
مادر
خوبي شبيه يک شب بيترديد، آرام مثل ساحل غم مادر لالايي شناور يک شطي در زير خواب نرم بلم مادر در موج گيسوان تو ماهيها احساسشان چه صاف و بلوري شد يادش به خير آن شب باراني وقتي که شاعرانه مرا بردي اي خندههاي ما همه مديونت، حالا چرا دوباره نميخندي؟ قلبم در آن حوالي معصومت با آن ضريح گم شده خاموش آنشب که آيه آيه تو گل کردي، آنشب که روي دست خدا ماندي شعرم براي آينهات بودن، يک شرم تکه تکه موزون شد ميآيد از بلوغ زمين خوردن آن کودک فراري بازيگوش
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 23 |
دوباره عشق
دوباره عشق صدا زد، دوباره خواند مرا
دوباره خواند و رفتم و باز راند مرا چقدر قلب مرا هي گرفت و هي پس زد و تشنه تا سر سرچشمه ها کشاند مرا وجود شيشهاييم را به يک اشاره شکست و از تمام خودم ناگهان رهاند مرا براي اينکه بفهمد چقدر مشتاقم سراب گونه به هر نا کجا دواند مرا و آمدم که بگيرم دو دست گرمش را به زور آب يخ از خواب خوش پراند مرا همين که ديد دلم رام چشمهايش شد به روي سادگي من نشست و راند مرا از اين طرف به حقارت به چند سکه فروخت از آن طرف چه کريمانه باز ستاند مرا و مثل گردش فواره هاي سرگردان فرو کشيد و دوباره فرا نشاند مرا کلاغ قصه منم، عاشقي که آخر کار بجاي خانه به ويرانه اي رساند مرا |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9 |
خاطره
باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک پر مي زني به سوي دلم مثل شاپرک در دستهام گيره سرت باز ميشود و ميدهد درون مرا باز قلقلک يادش به خير آن پسر شور و شر که من ... يادش به خير دخترکي که چه با نمک ... ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها هي بين گرگ و گله چشمات دو به شک ديگر گذشت اينکه تو زير درخت سيب من روي بام دلهره هي مي کشم سرک و مشقهام خواهش دست تو را ببوس و چشمهات بارش اينکه مرا فلک ... توي کتابهام پر از قلبهاي جفت با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک من در هواي ديدن تو پاي شله زرد تو ناز ... با بهانه يک شربت خنک آن روز مثل اينکه قدمهات مانده بود در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک يک بغض يک نگاه که يعني تمام شد مادر و يک اشاره که : قاسم برو کمک ماشين درست از وسط عشق ما گذشت و زير چرخهاش دلم شد ترک ترک رفتي و من هزار غزل، نامه نامه درد ميخواندم از فراق تو در گوش قاصدک کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند يک دفتر سياه و قلم دست آدمک حالا دوباره از دل آن خاطرات دور تو مي رسي و سايه عشقي که نم نمک ... |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13 |
نميآيي چرا
کوچه دلهامان چراغانت! نميآيي چرا؟ شهر خندان، جاده گريانت، نميآيي چرا؟ اي درختان بي بهارت مانده در يک خواب سرد! اي پرستوها پريشانت! نميآيي چرا؟ عصرها هر رهگذر با آه مکثي ميکند روي پلهاي خيابانت، نميآيي چرا؟ دشت تب دارد و گلهاي شقايق تشنهاند باغها دلتنگ بارانت نميآيي چرا؟ از نفسهاي تو دارد شوق رفتن ميزند موج در چشم سوارانت، نميآيي چرا؟ آه! ديگر قلب نرگسزارها را خسته کرد قصه خورشيد پنهانت، نميآيي چرا؟ سرو کوهي را شباهنگام طوفاني شکست دست نيلوفر به دامانت، نميآيي چرا؟ * پشت اين شادي، ميان کوچههاي بيکسي شاعري تنهاست مهمانت، نميآيي؟ … - چرا * اشاره به شعر نیما. |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 11 |
چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين و تار نرم قدمها ميان شب گم شد و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين و بعد معني هر واژه را عوض کردند و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟ از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر و چنگ ميزنم امشب به جام باده. همين - براي من که پريشان و خستهام کافي است که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 |
دریا من ماهی من
یک غزل در حال و هوای مولانا:
خورشيد آگاهي منم، نور سحرگاهي منم من ميرود در من، عجب! هم راه و هم راهي منم من محو نورم، شيشهام، آنسوتر از انديشهام در خويش غرق حيرتم ، دريا منم، ماهي منم در پيکرم اينجا و سر آنسوي عالم مي کشم مرغي که تا «هو» ميپرد از شاخة آهي منم آن دل که از پهناوري در حلقة تسليم او بر دار شادي ميزند بانگ «انا اللهي» منم در چاه ظلمت يک نفس ماندم، ولي اينک ببين از خاک کنعان رفته تا منظومة شاهي منم تا لانه سيمرغ من دست خيالي کي رسد؟ تيري که ميجويم تويي، قلبي که ميخواهي منم |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 9 |
مرثيه آب
از خواهش لبهاي او بي تاب شد آب از شرم آن چشمان آبي آب شد آب وقتي که خم شد نخلها يکباره ديدند آنقدر بر بانوي دريا سجده ميکرد زيباترين طرح خدا بر پردهها رفت يک لحظه با او بود اما تا هميشه آن تيرها، شمشيرها باريد و باريد تير آمد و ... از حسرت مشکي که ميمرد
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 11 |
پيــر
- برای امام
آمد شبي که حنجرهها را صدا نبود انگار با سکوت زمان آشنا نبود فرياد زد: که گرمي اين آشيانه کو؟ مردم! مگر هميشه کبوتر رها نبود؟ تا پيش از اين که باغ دلش آسمان شود جايي براي پر زدن سهرهها نبود وقتي رسيد زاويهها هم، فضا شدند ديگر براي تنگي زنجير جا نبود اينجا چه بود؟ هيچ، ولي بعد نقطهاي بر اين ورق نماند، که بي انتها نبود شاید هنوز خندة گرمش ادامه داشت قلبی به سوگ خال لبش مبتلا نبود شاید، ... ولی مجال تنفس به او نداد اکسیژنی که در نظر تنگ ما نبود از نور گفت و رفت و جا ماند يک سوال: آيينهاي درون دلي بود يا نبود؟ |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 13 |
بدون تو
من شاعر قصيدة آهم بدون تو دنبال سايههاي سياهم بدون تو هر شب به اسم مستي عشق و قلندري حتي اگر به تارک هفت آسمان روم با اين هزار قافله تا هيچ رفتهام حرفم براي اهل زمين گفتني نبود اين شهر ديگر از شبح خويش خسته است |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 11 |
مرد زرد
بادي وزيد باز و يک برگ زردِ زرد
افتاد روي دامن احساس مرد زرد يک شعر شد و داد به دست من و شما آيينهاي به زير دو انگشتْ، گَرد زرد مردي که لابلاي هزاران نگاه سرخ جيغي بنفش زد سر افشاي درد زرد هي ميدويد روي خيالي مرکبي شاعر نگو، قلم زن کاغذ نورد زرد يک فصل داشت صفحه تقويم ابريش پاييز بود و سيصد و سي روزِ سرد زرد يک آسياب بادي و شاعر سوار خويش يک فاتح فنا شده در يک نبرد زرد پايان قصه: دسته کلاغي که ميپريد در دفتر غروب نفسهاي مرد زرد |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 0 |
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را
و رفت، رفت و نميخواست دوباره آمدنش را به دور حلقه چشمي که موج دلهره ميزد طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد براي شهر بگويد پرندهتر شدنش را و او دوباره که آمد هواي مه زدهاي بود و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 |
با نمک
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري
از خنده سپيد سحر با نمک تري از چهرهاي که راوي افسانه گفته است اي غايب از نظر! به نظر با نمک تري دريا دلش براي لبت شور ميزند از موج اشک و گونه تر با نمک تري از کفتري که وقت تماشاي اسم تو پر ميزد از نگاه پدر با نمک تري از گوشه رداي تو انگور ميچکد واي از کدام باده مگر، با نمک! تري؟ هر روز تازه است غم رفتنت، بيا از زخمهاي قلبم اگر با نمک تري شب صحبت از سوار قشنگ قبيله بود اما رسيد وقت سحر با نمک تري از چشمک شبانه نسل ستارهها از ليليان قصه، پسر! با نمک تري |+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 |
|
درباره وبلاگ
![]() و من مسافر قایق
هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنویترانه سپید و نیمایی رباعی طنز پيوندها
سیدمحمدعلی آل مجتبيتازه هاي ادبي انجمن مجازي فرهنگسراي مرداني نقد شاعران کازرون انجمن شاعران ايران محمدحسين بهراميان سعيد بيابانکي مهدي تقي نژاد زينب چوقادي محمد کاظم کاظمي جمال اژدري کازروني حسين رضوي فرد زنده ياد نجمه زارع عليرضا قزوه سيد مهدي موسوي مهدی جهاندار حسام بهرامي عمادالدين شيخ الحكمايي محسن رضوي دکتر دشمن زیاری پرويز بيگي حبيب آبادي احمد بابايي ناصر فيض دکتر داود بيات جواد زهتاب محمد حسين انصاري نژاد مريم علوي محسن عابدي جزي محسن نيکنام محدثه خسروي عاطفه صرفه جو شهرام ميرزايي محمد حسين صفاريان رويا ابراهيمي ليلا اکرمي حميدرضا شکارسري بابک فرشته حکمت پرستوي مهاجر جاده محمد مبلغ الاسلام آشنا پرستش اسماعیل قنواتی زهرا نوروزي مير جعفري مسعود عطايي فلورا تاجيکي ميلاد عرفان پور انجمن جوانان شهرضا عبدالحسين انصاري سميه مرداني تورج بخشايشي سید محمد رضا هاشمی زاده محمد جواد خرازي فرد اباصلت رضوانی فرشته بحراني سيد احمد ميرزاده آزاده بشارتي قاسم مرادي فاطمه شمس مهدی نظارتی زاده فرزاد پاکزاد افشار حمیده محمدرضاپور کيوان براهنگ مرتضي پارسا لاله شجاعی پور يوسف رحيمي محمد سيار اصغر معصومي مي نا لطفي طوبي ملیحه جهانبخش احسان پرسا سيد عباس شرفي وحيد کياني سينا بهمنش عباس حسين نژاد حسين حاج هاشمي سجاد ناصري مینا اروجلو اميد فرهادپور نريمان عبدي مهدی انصاری پور احسان خلیلی علی ثابت قدم وحيد پورداد حمید خصلتی جمال الدین اصفهانیان خسرو دهاقين مهدی میرآقایی دکتر حسین خرسند زهره حق شناس محمدمهدی نقی پور فاطيما صديقه حسيني محمد برزگر رضا طبیب زاده حسین عاشوری مرتضي حيدري آل کثير حيدر منصوري ابراهیم قبله آرباطان وحید طلعت بهرام کمالي امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |