تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
راز سيب
 

باز دارد فرشته مي‌بارد روي گلهاي چادرت نم نم
بر دلت وحي مي‌شود بانو! سوره‌ي باغ و آيه‌ي شبنم

سيب تا هر دو نيمه‌اش را ديد، دختري در ميان شب خنديد
چشمکي زد به حيرت حوا، بوسه‌اي زد به گونه‌ي آدم

تا «صفا»ي قنوت تو هاجر، مي‌برد دامن دعايش را
دور سجاده‌ي تو مي‌چرخند، اين طرف ساره، آن طرف مريم

عاشق عطر دامنت مکه، کوچه‌هاي مدينه مديونت
و هنوز از زلاليت انگار قصه مي‌جوشد از دل زمزم

شانه‌هايت چه خسته و معصوم، زير باران اشک مي‌لرزند
با تو مي‌گريد ابر و مي‌لرزد شانه‌ي کوه و قلب دريا هم

بي‌نشاني؛ اشاره‌اي هستي به فراسوي بي نشاني‌ها
شب قدري، شبيه يک رازي؛ کهکشاني، قشنگي و مبهم

من که از درک نيمه‌شب‌هايت، بي‌ستاره به خانه برگشتم
پس کجاي مدينه بنشينم؟ در چه صحني کبوترت باشم؟

از دل بي‌پناهيِ اشکم، مي‌رسي با بهاري از لبخند
بر سرم دست مي‌کشي آرام، ... کودکي خواب مي‌رود کم کم

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 19 | 
شب چراغ
دو رباعي تقديم به حضرت زهرا (س) :

ديوانه‌ي عطر ياس خوشبوي توام
در حاشيه‌ي مدينه آهوي توام
کشتي شکسته‌اي که پهلو زده در
اندوه کناره‌هاي پهلوي توام

 

بانوي ترانه‌هاي باراني من
آرامش لحظه‌هاي طوفاني من
در کوچه نشسته‌ام که دستي بکشي
روي سر کودک خياباني من


و يک غزل تقديم به همه خانمهاي باوقار:


مثل شب‌‌ ـ برکــــه‌‌هاي مهتابي
با ستاره ستاره مرغابي

که شنا مي‌کنند در چشمت
روي آن سطح روشن آبي

در شبستانِ چادرت انگار
طرحي از انحناي محرابي

مي‌زني پا به پاي کاشي‌ها
چرخ در کوچه‌هاي بي‌تابي

ديده‌ام در حريم چشمانت
گوهر شب چراغ نايابي

نه از آن شيشه‌هاي رنگارنگ
روي اين دکه‌هاي قلابي

که به گِردش هميشه مي‌چرخند
صورتک‌هاي مانده در خوابي

با دو تا چشم گود افتاده
در ته گونه‌هاي سرخابي

از سرابي، برهنه مي‌نوشند
سال‌ها کوزه کوزه بي آبي

دسته گل‌هاي زرد و تاريکند
مثل نيلوفران مردابي

سهمشان از بهار، همسفريست
با کفي در مسير سيلابي

دست در دست موج مي‌چرخند
دور خود در گلوي گردابي

آه، اما تو ساده و آرام
مي‌روي نرم و بي‌صدا تا،  بي -

خود نمايي، خودِ خودت باشي
يک شبِ ژرف و پاک و مهتابي


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23 | 
حال و هوا
 

اينجا کمي تا قسمتي اوضاع ما ابري است
مثل هميشه حال ما ابري، هوا ابري است

اينجا کمي تا قسمتِ / ما روي اين تقويم
هر روز يا ابري است يا ابري است يا ابري است

در اين غبار بي محلي شهر دلتنگ است
طبق دماسنجي که تب دارد دما ابري است

اين جبهه‌ي ناپايدار پرفشار سرد
راه نفس را بسته، درهاي دعا ابري است

نصف النهار ابروانت آفتابي باد!
با اينکه مي‌دانم دلت يک استوا ابري است

با آسمانِ آبي بازي که در آنها است
دل نازکم! چشمان تو ديگر چرا ابري است؟

فردا چه روشن مي‌شود با بودنت، «والشمس»
بي تو ولي، «والعصر» عصر جمعه‌ها ابري است

بي تو تمام راه‌ها از نقطه‌ي آغاز
- چون سرنوشت اين غزل - تا انتها ابري است

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 19 | 
یکی بود - یکی نبود

تقدیم به همسرم

آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود
من زرد، زير سايه‌ي اين گنبد کبود

تنها نشسته بودم و تنها براي تو
قلبم غروبها چه غريبانه مي‌سرود

سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي
خاکستري مقابل من بود و ... دود و دود

تا اينکه از کرانه‌ي خوابي قشنگ و سبز
دير آمدي چقدر!  ولي ناگهان چه زود -

تعبير شد در آينه‌ات عکس آه من
خالت ثواب خلوت بوداي خسته بود

چشمت درست در وسط روز روشنش
دار و ندار اين پسر ساده را ربود

گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان
بر بام نيمه کاره‌ي من آمدي فرود

پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد
مي‌ريخت روي آبي آرام زنده رود

من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱)
حاشيه‌اي نوشت بر اين وحدت وجود

پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
تنها يکي درون دو عاشق نشسته بود

 

----------------------------------------

(۱)   اسم پسرم

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 | 
بي تو به سر نمي‌شود
 

دريا بدون موجِ تو دريا نمي‌شود
دنيا بدون رنگ تو زيبا نمي‌شود

جز با عبور نازک انگشت‌‌هاي تو
از بغض کوچه‌ها گره‌اي وا نمي‌شود

آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم
خورشيد خنده‌هاي تو حاشا نمي‌شود

در طرح سبز و ساده‌ي تو، جستجوي عشق
ديگر شبيه حل معما نمي‌شود

يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست
جمع تن از نگاه تو تنها نمي‌شود

فرياد مي‌زنم که: غزل غصه‌هاي من
الهام مي‌شود به دلت يا نمي‌شود؟

لبخند مي‌زني که : دل هيچ عاشقي
مجنون‌تر از دل خودِ ليلا نمي‌شود

نه ... ، بي هواي تازه‌ي در برگ جاريت
اين کهنه زخم ريشه مداوا نمي‌شود 

بيهوده دور عقربه را پلک مي‌زنيم
امشب بدون صبح تو فردا نمي‌شود


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 | 
دستهایش


بايد تمامِ قبيله، مجنونِ دست تو باشد
وقتي که يک خيمه ليلا مديون دست تو باشد

سررشته‌هاي دلت را دادي به دستان خورشيد
تا رشته‌هاي دل ما اينگونه دست تو باشد

از مشک شيداييت آب، بايد بريزد که سيراب
دلهاي باغ شقايق از خون دست تو باشد

بر نهرها قصه‌ات را آنگونه روشن نوشتي
تا فصل پاياني عشق، قانون دست تو باشد

از سوزِ آه تو ساقي! ميخانه آتش بگيرد
وقتي که يک جام خالي وارونه دست تو باشد

حالا که گويي قرار است در زير مهتابِ رويت
پايان افسانه‌ي شب، افسون دست تو باشد -

پس بال عشقي بياور، اي آسمان در نگاهت!
تا دسته دسته کبوتر ممنون دست تو باشد

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 21 دی1386 و ساعت 10 | 
و هو العلي
 

«ربنا آتنا» نگاهش را، که هوايم دوباره باراني است
«السلام عليکْ يا» دريا(1) که دلم بي قرار و توفاني است

«اِنّ في خلق» تو خدا هم مست، روحْ حيران، فرشته‌ها هم مست
«اِنّ في خلق» تو زمين مبهوت، زير يک آسمان پريشاني است

«لا اله»َم ! کجاي «الا» يي؟ روح دريا ! کجاي دريايي؟
مثل آبي به چشم ماهي‌ها، اي «هوالظاهر»ي که پيدا نيست!

«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است

«و اذا الشّمسْ» پيش تو تاريک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش
واذا القلبِ من که مي‌پرسند: به کدامين گناه قرباني است؟

از ميِ «اِنّما ولي» مستم، در هواي «هوالعلي...» مستم
از «شراباً طَهورِ» چشمانت، شب ميخانه‌ام چراغاني است

«اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «وقِنا من عذابِ نار»َم تو
آه، «يا ايها العزيز»َم(2) آه، توشه‌ام باز شرم کنعاني است

«ليْتَ شِعري»(3) که شعر من آيا مي رسد تا به ساحلت؟ دريا !
- ناله‌هاي کبوتري زخمي که در اين بند تيره زنداني است-

 

-------------------------------------------------------
1- تضميني از يک شعر سرکار خانم زينب چوقادي
2- خطاب برادران يوسف به يوسف (ع)
3- کاش مي‌دانستم (از دعاي ندبه)

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 21 | 
به بهانه‌ات

- به بهانه بیش از یک سال دل تنگی برای رواقهای بارانیش

مثل کبوتري شده‌ام جَلدِ خانه‌ات
خو کرده‌ام به خاطره آب و دانه‌ات

هي مي‌خورد هواي عجيبي به گونه‌ام
هي مي‌کنم دوباره سحرها بهانه‌ات

انگار عادتم شده در شهر گم شوم
پيدا کني دوباره مرا با نشانه‌ات

در من هزار رشته غزل تاب مي‌خورد
با موج زلف‌هاي تو بر روي شانه‌ات

پر مي‌شود رواق تو از رنجنامه‌ام
پر مي‌کني عروق مرا با ترانه‌ات

بر دشتهاي خشک من انگار مي‌چکد
انگور- واژه‌هاي دلِ دانه دانه‌ات

يک گله آه و آهو از اين دشت مي‌گذشت
يک دسته دست‌هاي تمنا روانه‌ات

من کشتي شکسته‌ام، اي ناخداي عشق!
پهلو گرفته‌ام به خدا در کرانه‌ات

در لحظه‌هاي پر تپش اولين سلام
با آن نگاه مشرقي شاعرانه‌ات

رد مي‌شوي مقابل شاعر که بسته است
دل در رداي مخملي روي شانه‌ات

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 19 | 
مادر

خوبي شبيه يک شب بي‌ترديد، آرام مثل ساحل غم مادر
لالايي شناور يک شطي در زير خواب نرم بلم مادر

در موج گيسوان تو ماهي‌ها احساسشان چه صاف و بلوري شد
وقتي که در تو عشق تولد يافت، از پشت پرده‌هاي عدم مادر

يادش به خير آن شب باراني وقتي که شاعرانه مرا بردي
از ابتداي خلقت زيبايي تا انتها قدم به قدم مادر

اي خنده‌هاي ما همه مديونت، حالا چرا دوباره نمي‌خندي؟
تا در ميان قصه غم باشيم سنگ صبور غصه هم مادر

قلبم در آن حوالي معصومت با آن ضريح گم شده خاموش
در صحن بي چراغ تو مي‌گردد مثل کبوتران حرم مادر

آنشب که آيه آيه تو گل کردي، آنشب که روي دست خدا ماندي
در کوچه يک قبيله اسيرت بود آري به اهل خانه قسم مادر

شعرم براي آينه‌ات بودن، يک شرم تکه تکه موزون شد
اشک و عرق به جاي مرکب ريخت از صورت سياه قلم مادر

مي‌آيد از بلوغ زمين خوردن آن کودک فراري بازيگوش
در مي‌زند دوباره کسي انگار، در مي‌زند دوباره ... منم مادر

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 23 | 
دوباره عشق
دوباره عشق صدا زد، دوباره خواند مرا
دوباره خواند و رفتم و باز راند مرا

چقدر قلب مرا هي گرفت و هي پس زد
و تشنه تا سر سرچشمه ها کشاند مرا

وجود شيشه‌اييم را به يک اشاره شکست
و از تمام خودم ناگهان رهاند مرا

براي اينکه بفهمد چقدر مشتاقم
سراب گونه به هر نا کجا دواند مرا

و آمدم که بگيرم دو دست گرمش را
به زور آب يخ از خواب خوش پراند مرا

همين که ديد دلم رام چشمهايش شد
به روي سادگي من نشست و راند مرا

از اين طرف به حقارت به چند سکه فروخت
از آن طرف چه کريمانه باز ستاند مرا

و مثل گردش فواره هاي سرگردان
فرو کشيد و دوباره فرا نشاند مرا

کلاغ قصه‌ منم، عاشقي که آخر کار
بجاي خانه به ويرانه اي رساند مرا


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9 | 
خاطره

باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک
پر مي زني به سوي دلم مثل شاپرک

در دستهام گيره سرت باز مي‌شود
و مي‌دهد درون مرا باز قلقلک

يادش به خير آن پسر شور و شر که من ...
يادش به خير دخترکي که چه با نمک ...

ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها
هي بين گرگ و گله چشمات دو به شک

ديگر گذشت اينکه تو زير درخت سيب
من روي بام دلهره هي مي کشم سرک

و مشقهام خواهش دست تو را ببوس
و چشمهات بارش اينکه مرا فلک ...

توي کتابهام پر از قلبهاي جفت
با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک

من در هواي ديدن تو پاي شله زرد
تو ناز ... با بهانه يک شربت خنک

آن روز مثل اينکه قدمهات مانده بود
در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک

يک بغض يک نگاه که يعني تمام شد
مادر و يک اشاره که : قاسم برو کمک

ماشين درست از وسط عشق ما گذشت
و زير چرخهاش دلم شد ترک ترک

رفتي و من هزار غزل، نامه‌ نامه درد
مي‌خواندم از فراق تو در گوش قاصدک

کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند
يک دفتر سياه و قلم دست آدمک

حالا دوباره از دل آن خاطرات دور
تو مي رسي و سايه عشقي که نم نمک ...

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13 | 
نمي‌آيي چرا


کوچه‌ دلهامان چراغانت! نمي‌آيي چرا؟
شهر خندان، جاده گريانت، نمي‌آيي چرا؟

اي درختان بي بهارت مانده در يک خواب سرد!
اي پرستوها پريشانت! نمي‌آيي چرا؟

عصرها هر رهگذر با آه مکثي مي‌کند
روي پل‌‌هاي خيابانت، نمي‌آيي چرا؟

دشت تب دارد و گلهاي شقايق تشنه‌اند
باغها دلتنگ بارانت نمي‌آيي چرا؟

از نفسهاي تو دارد شوق رفتن مي‌زند
موج در چشم سوارانت، نمي‌آيي چرا؟

آه! ديگر قلب نرگس‌زارها را خسته کرد
قصه خورشيد پنهانت، نمي‌آيي چرا؟

سرو کوهي را شباهنگام طوفاني شکست
دست نيلوفر به دامانت، نمي‌آيي چرا؟ *

پشت اين شادي، ميان کوچه‌هاي بي‌کسي
شاعري تنهاست مهمانت، نمي‌آيي؟ … - چرا



* اشاره به شعر نیما.
|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 11 | 

چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين
صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين

و تار نرم قدمها ميان شب گم شد
و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين

تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست
نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين

وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد
غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين

و بعد معني هر واژه را عوض کردند
و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين

چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن
چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟

از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر
و چنگ مي‌زنم امشب به جام باده. همين -

براي من که پريشان و خسته‌ام کافي است
که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 | 
دریا من ماهی من
یک غزل در حال و هوای مولانا:



خورشيد آگاهي منم، نور سحرگاهي منم
من مي‌رود در من، عجب! هم راه و هم راهي منم

من محو نورم، شيشه‌ام، آنسوتر از انديشه‌ام
در خويش غرق حيرتم ، دريا منم، ماهي منم

در پيکرم اينجا و سر آنسوي عالم مي کشم
مرغي که تا «هو» مي‌پرد از شاخة آهي منم

آن دل که از پهناوري در حلقة تسليم او
بر دار شادي مي‌زند بانگ «انا اللهي» منم

در چاه ظلمت يک نفس ماندم، ولي اينک ببين
از خاک کنعان رفته تا منظومة شاهي منم

تا لانه سيمرغ من دست خيالي کي رسد؟
تيري که مي‌جويم تويي، قلبي که مي‌خواهي منم

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 9 | 
مرثيه آب


از خواهش لبهاي او بي تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبي آب شد آب

وقتي که خم شد نخل‌ها يکباره ديدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوي دريا سجده مي‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زيباترين طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتي ميان دستهايش قاب شد آب

يک لحظه با او بود اما تا هميشه
از چشمهاي تشنه‌اش سيراب شد آب

آن تيرها، شمشيرها باريد و باريد
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تير آمد و ... از حسرت مشکي که مي‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 11 | 
پيــر
- برای امام


آمد شبي که حنجره‌ها را صدا نبود
انگار با سکوت زمان آشنا نبود

فرياد زد: که گرمي اين آشيانه کو؟
مردم! مگر هميشه کبوتر رها نبود؟

تا پيش از اين‌ که باغ دلش آسمان شود
جايي براي پر زدن سهره‌ها نبود


وقتي رسيد زاويه‌ها هم، فضا شدند
ديگر براي تنگي زنجير جا نبود

اينجا چه بود؟ هيچ، ولي بعد نقطه‌اي
بر اين ورق نماند، که‌ بي انتها نبود

شاید هنوز خندة گرمش ادامه داشت
قلبی به سوگ خال لبش مبتلا نبود

شاید، ... ولی مجال تنفس به او نداد
اکسیژنی که در نظر تنگ ما نبود

از نور گفت و رفت و جا ماند يک سوال:
آيينه‌اي درون دلي بود يا نبود؟



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 13 | 
بدون تو

من شاعر قصيدة آهم بدون تو
دنبال سايه‌هاي سياهم بدون تو

هر شب به اسم مستي عشق و قلندري
شبگرد کوچه‌هاي گناهم بدون تو

حتي اگر به تارک هفت آسمان روم
آن سوي سرد و تيرة ماهم بدون تو

با اين هزار قافله تا هيچ رفته‌ام
يک رهسپار گم شده راهم بدون تو

حرفم براي اهل زمين گفتني نبود
يک سينه درد و قصة چاهم بدون تو

اين شهر ديگر از شبح خويش خسته است
انگار خسته است خدا هم بدون تو

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 11 | 
مرد زرد
بادي وزيد باز و يک برگ زردِ زرد
افتاد روي دامن احساس مرد زرد

يک شعر شد و داد به دست من و شما
آيينه‌اي به زير دو انگشتْ، گَرد زرد

مردي که لابلاي هزاران نگاه سرخ
جيغي بنفش زد سر افشاي درد زرد

هي مي‌دويد روي خيالي مرکبي
شاعر نگو، قلم زن کاغذ نورد زرد

يک فصل داشت صفحه تقويم ابريش
پاييز بود و سيصد و سي روزِ سرد زرد

يک آسياب بادي و شاعر سوار خويش
يک فاتح فنا شده در يک نبرد زرد

پايان قصه: دسته کلاغي که مي‌پريد
در دفتر غروب نفسهاي مرد زرد

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 0 | 
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را
و رفت، رفت و نمي‌خواست دوباره آمدنش را

به دور حلقه چشمي که موج دلهره مي‌زد
طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را

و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را
و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را

ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد
براي شهر بگويد پرنده‌تر شدنش را

و او دوباره که آمد هواي مه زده‌اي بود
و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را

ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي
زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را

رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي
تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 | 
با نمک
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري
از خنده سپيد سحر با نمک تري

از چهره‌اي که راوي افسانه گفته است
اي غايب از نظر! به نظر با نمک تري

دريا دلش براي لبت شور مي‌زند
از موج اشک و گونه تر با نمک تري

از کفتري که وقت تماشاي اسم تو
پر مي‌زد از نگاه پدر با نمک تري

از گوشه رداي تو انگور مي‌چکد
واي از کدام باده مگر، با نمک! تري؟

هر روز تازه است غم رفتنت، بيا
از زخم‌هاي قلبم اگر با نمک تري

شب صحبت از سوار قشنگ قبيله بود
اما رسيد وقت سحر با نمک تري

از چشمک شبانه نسل ستاره‌ها
از ليليان قصه، پسر! با نمک تري


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar