تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اين دشت چقدر آهو کم دارد

تقديم به بانوي مهربان قم


 
اين دشت چقدر آهو کم دارد
تو هنوز هم مسافري
نمازها شکسته اند در دل تو
پنجره هايت همه رو به مشرقند
خورشيد تو آن طرف‌ جا مانده
زمان براي تو انگار ايستاده
زل زده‌ اي به جاده
و جاده ها زل زده اند به تو

□  □  □

بويت
کودکان را هوايي مادر مي‌کند
دستها به دامنت « هل اتي» مي‌خوانند
بوي ياس مي دهي
با احساس من بازي مي کني
و من با کبوتران تو عشق بازي

□  □  □
 
درياچه نمک را
انگار به زخم تو پاشيد - تقدیر -
آنروز که
دل تمام برادران شور تو را مي‌زد
تو ای که مليح ترين دختر طايفه بودي
هنوز هم در اين حوالي آب‌ها شورند
و بچه آهوها
زخمي


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 11 | 
«گلها همه آفتابگردانند»

به یاد قیصر

(قسمت های داخل گیومه و بعضی عبارات خارج از گیومه از نوشته های اوست.)

 

 «گلها همه آفتابگردانند»
کتاب را از کتابخانه گرفتم
شاعر زنده بود
امروز که پس مي‌دهم
افسوس
قيصر چه زود دير شده است
«سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله
سه شنبه چرا اين همه فاصله»

 

چقدر دلم خوش بود
که نام کو چک من هم
مثل اسم بزرگ تو
با قاف
– حرف آخر عشق – آغاز مي شود


حالا به کدام شاعر مي‌توان حسادت کرد
حالا که آفتاب غروب کرد
آفتابگردان‌ها
سرگردان نشوند
مي‌دانم « امشب
تکليف پنجره
بي چشمهاي باز تو روشن نيست»


 گفتي :
« زنده بودن سرودن بهانه
هر چه جز با تو بودن بهانه»
بهاي با او بودن
بهانه ی سرودن را از تو گرفت
اما زنده بودن را
هرگز
حالا بجاي سرودن
سروده خواهي شد
و بجاي زنده بودن
زنده خواهي ماند


حتي «دم آخر» هم
بر هزار راه رفته و نرفته تو
بجاي نقطه پايان
سه نقطه بي پايان گذاشت

آری از اين به بعد
هر شب جمعه
بجاي سوره يس
به احترام تو قيصر
سوره روم مي‌خوانيم 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 19 | 
شير و باديه
 

هيچ دامي
مرغ دلت را نگرفت
غير از امشب
که مرغابي دامنت را


از دست نخاله‌ها بود
که به نخلها گريختي
تو اي که هرگز نمي‌گريختي!
با اين شتاب
به آغوش کدام حادثه مي‌دوي؟


عادت کرده‌اي
همة خواب‌ها را بيدار کني
از اين يکي بگذر
او زير جامه‌اش
جبين تو را خواب ديده است


وقتي که آمدي
دل سنگ‌ها را شکافتي
حالا که مي‌روي
سنگْ دل‌ها
سرت را شکافته‌اند


 
در آينة محراب
فرق وا کردي
رفتنت هم
مثل آمدنت
با همه فرق داشت


نماز تو را
نه تيري در پايت مي‌شکند
و نه تيغي بر سرت
اين بار هم نماز
خودش را
در پيشگاه روشن پيشانيت
شکست


امشب
ستاره سه تار مي‌زد
زمين زمزمه مي‌کرد
و تو مي‌رقصيدي در خون


کوشيد تو را بکُشد
اما تو را چه خوب!
در قاب جاودانة محراب‌ها
کِشيد


چه روايت شيريني است
تو را شبيه خدا خواندن!
و چه حکايت تلخي است
کسي را شبيه تو دانستن!


پلک‌هايت سنگين مي‌شوند
سبکبار مي‌روي
از پلکان سحر بالا
يک پل
تو را به منتظري وصل مي‌کند


بر دستها
باديه‌هاي شير مي‌آيند 
روباه زوزه مي‌کشد
شير از اين باديه مي‌رود
يک جرعه شعر آورده‌ام
پدر!
باز کن در را

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar