تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مرثيه آب


از خواهش لبهاي او بي تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبي آب شد آب

وقتي که خم شد نخل‌ها يکباره ديدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوي دريا سجده مي‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زيباترين طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتي ميان دستهايش قاب شد آب

يک لحظه با او بود اما تا هميشه
از چشمهاي تشنه‌اش سيراب شد آب

آن تيرها، شمشيرها باريد و باريد
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تير آمد و ... از حسرت مشکي که مي‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب


 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar