|
دریا من ماهی من
یک غزل در حال و هوای مولانا:
خورشيد آگاهي منم، نور سحرگاهي منم من ميرود در من، عجب! هم راه و هم راهي منم
من محو نورم، شيشهام، آنسوتر از انديشهام در خويش غرق حيرتم ، دريا منم، ماهي منم
در پيکرم اينجا و سر آنسوي عالم مي کشم مرغي که تا «هو» ميپرد از شاخة آهي منم
آن دل که از پهناوري در حلقة تسليم او بر دار شادي ميزند بانگ «انا اللهي» منم
در چاه ظلمت يک نفس ماندم، ولي اينک ببين از خاک کنعان رفته تا منظومة شاهي منم
تا لانه سيمرغ من دست خيالي کي رسد؟ تيري که ميجويم تويي، قلبي که ميخواهي منم
| +| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 9 |
|
درباره وبلاگ
و من مسافر قایق هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته های پیشین
آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنوی ترانه سپید و نیمایی رباعی طنز
پيوندها
امکانات
|