تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين
صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين

و تار نرم قدمها ميان شب گم شد
و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين

تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست
نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين

وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد
غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين

و بعد معني هر واژه را عوض کردند
و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين

چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن
چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟

از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر
و چنگ مي‌زنم امشب به جام باده. همين -

براي من که پريشان و خسته‌ام کافي است
که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar