|
چه بود آخر آن اتفاق ساده، همين صداي رفتن و ساعت که ايستاده، همين
و تار نرم قدمها ميان شب گم شد و عطر رهگذري ماند و گرد جاده، همين
تو رفته بودي و چيزي شبيه تنديست نشست بر تن اين شهر پر افاده، همين
وقرن، قرن خدايان برق و آهن شد غبار ماند و نگاهي پر از براده، همين
و بعد معني هر واژه را عوض کردند و عشق حرکت نر شد به سوي ماده، همين
چقدر کنج قفس خواب آسمان ديدن چه بود قسمت مرغان پرگشاده همين؟
از اين هواي مکدر دلم گرفته چقدر و چنگ ميزنم امشب به جام باده. همين -
براي من که پريشان و خستهام کافي است که با تو باشم در يک خيال ساده، ... همين
| +| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 22 |
|
درباره وبلاگ
و من مسافر قایق هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته های پیشین
آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنوی ترانه سپید و نیمایی رباعی طنز
پيوندها
امکانات
|