|
نميآيي چرا
کوچه دلهامان چراغانت! نميآيي چرا؟ شهر خندان، جاده گريانت، نميآيي چرا؟
اي درختان بي بهارت مانده در يک خواب سرد! اي پرستوها پريشانت! نميآيي چرا؟
عصرها هر رهگذر با آه مکثي ميکند روي پلهاي خيابانت، نميآيي چرا؟
دشت تب دارد و گلهاي شقايق تشنهاند باغها دلتنگ بارانت نميآيي چرا؟
از نفسهاي تو دارد شوق رفتن ميزند موج در چشم سوارانت، نميآيي چرا؟
آه! ديگر قلب نرگسزارها را خسته کرد قصه خورشيد پنهانت، نميآيي چرا؟
سرو کوهي را شباهنگام طوفاني شکست دست نيلوفر به دامانت، نميآيي چرا؟ *
پشت اين شادي، ميان کوچههاي بيکسي شاعري تنهاست مهمانت، نميآيي؟ … - چرا
* اشاره به شعر نیما.
| +| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 11 |
|
درباره وبلاگ
و من مسافر قایق هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته های پیشین
آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنوی ترانه سپید و نیمایی رباعی طنز
پيوندها
امکانات
|