دريا بدون موجِ تو دريا نميشود
دنيا بدون رنگ تو زيبا نميشود
جز با عبور نازک انگشتهاي تو
از بغض کوچهها گرهاي وا نميشود
آنقدر روشني که در اين شهر تيره هم
خورشيد خندههاي تو حاشا نميشود
در طرح سبز و سادهي تو، جستجوي عشق
ديگر شبيه حل معما نميشود
يک نقطه در زبان تو پايان جمله نيست
جمع تن از نگاه تو تنها نميشود
فرياد ميزنم که: غزل غصههاي من
الهام ميشود به دلت يا نميشود؟
لبخند ميزني که : دل هيچ عاشقي
مجنونتر از دل خودِ ليلا نميشود
نه ... ، بي هواي تازهي در برگ جاريت
اين کهنه زخم ريشه مداوا نميشود
بيهوده دور عقربه را پلک ميزنيم
امشب بدون صبح تو فردا نميشود
|
+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 12 |