تقدیم به همسرم
آغاز قصه: بود يکي، آن يکي نبود
من زرد، زير سايهي اين گنبد کبود
تنها نشسته بودم و تنها براي تو
قلبم غروبها چه غريبانه ميسرود
سوزاندم عاشقانه پرت را نيامدي
خاکستري مقابل من بود و ... دود و دود
تا اينکه از کرانهي خوابي قشنگ و سبز
دير آمدي چقدر! ولي ناگهان چه زود -
تعبير شد در آينهات عکس آه من
خالت ثواب خلوت بوداي خسته بود
چشمت درست در وسط روز روشنش
دار و ندار اين پسر ساده را ربود
گفتم «رواق منظر چشمم ...» که مهربان
بر بام نيمه کارهي من آمدي فرود
پرهاي نرم عشق دو مرغابي سفيد
ميريخت روي آبي آرام زنده رود
من در تجلي تو، که «صدرا» ي ما رسيد (۱)
حاشيهاي نوشت بر اين وحدت وجود
پايان قصه: باز نبوديم ما دو تا
تنها يکي درون دو عاشق نشسته بود
----------------------------------------
(۱) اسم پسرم
|
+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 19 |