تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را
و رفت، رفت و نمي‌خواست دوباره آمدنش را

به دور حلقه چشمي که موج دلهره مي‌زد
طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را

و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را
و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را

ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد
براي شهر بگويد پرنده‌تر شدنش را

و او دوباره که آمد هواي مه زده‌اي بود
و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را

ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي
زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را

رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي
تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar