|
بازگشت
به عطر کوچه گره زد بهار پيرهنش را و رفت، رفت و نميخواست دوباره آمدنش را
به دور حلقه چشمي که موج دلهره ميزد طواف داد و به اشکي گلاب زد کفنش را
و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را و رفت تا که بگويد به خاک، راز تنش را
ولي به جاي پريدن قرار شد که بيايد براي شهر بگويد پرندهتر شدنش را
و او دوباره که آمد هواي مه زدهاي بود و گوش کوچه که نشنيد صداي در زدنش را
ولي هنوز در ايوان کنار حوض قديمي زني به پنجره مي بست دخيل آمدنش را
رسيد زخمي و بخشيد به چشم مانده به راهي تمام يک دل عاشق و نيمي از بدنش را
| +| نوشته شده توسط قاسم صرافان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 23 |
|
درباره وبلاگ
و من مسافر قایق هزارها سال است سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته های پیشین
آرشيو قالبي و موضوعی
غزل و مثنوی ترانه سپید و نیمایی رباعی طنز
پيوندها
امکانات
|