تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نگاه کن پدر بزرگ


نگاه کن پدر بزرگ! به عمق چشم‌هاي من
که با تو حرف مي‌زنند نگاه‌ها به جاي من

کنار رفت پرده‌ها، پدر بزرگ خيره شد
حدود شصت سال بعد ... عراق -  کربلاي من:

من ايستاده‌ام، ببين چه غرق در نيايشم
که تير هم نمي‌رسد به قلب ربناي من

چه ديد در دلم خدا ، چه چشمه‌اي؟ که اينچنين
کبوتران تشنه را پرانده در هواي من

چه ديد در دلم خدا؟ که گفت: «احمد» م بيا
«عليِ» من براي تو، «حسين» تو براي من

همين که حرف مي‌زنم «حبيب» گريه مي‌کند
دلش بهانه‌ي تو را گرفته از صداي من

چه عاشقانه مي‌رسي تو با نگاه «اکبر» م
و پيش از اينکه من شَوَم، تو مي‌شوي فداي من

شبيه تو قدم زنان گذشت و روي شن ببين
چه رنجِ دل بريدني، کشيده رد پاي من

و ماهِ تکه تکه را درون خود گريستم
که نشنوند خيمه‌ها صداي هاي و هاي من

چه قدر از تو دم زدم، چه قدر مثل تو ... ، ولي
به گوش نيزه‌ها نرفت کلام آشناي من

تو اين فراز را نبين، نبين که شمر ... نه نبين
چه چکمه‌هاي تيره‌اي، چه خنجري! ... خداي من!

پدربزرگ اشک ريخت، پدربزرگ ناله کرد
نشست در مقابلم و بوسه زد به ناي من

حدود چند قرن بعد... و «باز اين چه شورش است»
که هم زمين، هم آسمان، نشسته در عزاي من

نشسته تا رسيدنت به شکل يک سوار سبز،
نگاه سرخِ پرچمي به گنبد طلاي من

---------------------------------------------------------


سقا


گفتند ماهي‌ها که آب آورده‌اي سقا
نوشيدم و ديدم شراب آورده‌اي سقا

پيچيده ابرو!  در افق عطر تو پيچيده
گل کرده‌اي در خون، گلاب آورده‌اي سقا

رفتي بپرسي: آخرين پيمان عاشق چيست؟
پيداست از چشمت جواب آورده‌اي سقا

روشن‌تري از هر شبِ ديگر، مگر اينبار
از برکه‌ي مهتاب آب آورده‌اي سقا؟

يک آه از تار دلت، از ناله‌ي ني‌ها
تا پرده‌ي اشک رباب آورده‌اي سقا

چون ماه در منظومه‌ي آغوش خورشيدي
ماهي که داغ آفتاب آورده‌اي سقا

خون مي‌رود، ... اما بيا يک گام اين‌سوتر
حالا که تا اين بيت تاب آورده‌اي سقا

يک شوره‌زار شعر مي‌بيني و ديگر هيچ
آبي براي اين سراب آورده‌اي سقا؟



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 8 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar