دور از تو ماندهام و نميداني، بي ماه روحِ برکه چه بيتاب است
بي ماه، برکه!؟ ... آه! چه ميگويم! بي ماه برکه نيست، که مرداب است
ميترسد از سياهي و تاريکي در قعر قصههاي شبِ يک رود
ماهي سياه کوچک غمگينت در حسرت نوازش مهتاب است
وقتي ميان چادر گلدارت ميايستي مقابل آيينه
از رنگ چشمهاي تو، آيينه حس ميکند مقابل محراب است
با چشمهاي خاطره بر ديوار، زل ميزنم به عکس تو ساعتها
گاهي سرم ميان دو دست تو- که مهربان در آمده از قاب - است
پل ميزنند سوي تو دستاني، بعد از سي و سه سال پريشاني
حالا سي و سه تا پلِ ويرانند، اينجا که باز قافيه سيلاب است
حتي اگر نشد که کنار هم ... اما کناره باش و بگير از موج
با آن دل شکسته تو بر خشکي، اين قايق شکسته که بر آب است
«لالا لالا لالا گل بابونه، تقدير عاشقا شب هجرونه»
«لالا لالا لالا...» تو بخوان مادر، هر چند باز هم پسرت خواب است
|
+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 23 |