تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شهر شلوغ
(دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر    کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست)


يکي بود يکي نبود،
زير گنبد کبود     زير چند تا لايه دود
توي يک شهر شلوغ     همه جور آدمي بود

اسبه عصاري مي‌کرد
شبا تو خيابونا     دنباله ماديونا
هي مي‌گشت و خوباشو     سوارِ گاري مي‌کرد
                   
خره خراطي مي‌کرد
از هنر، عرعري داشت     تو سياست سري داشت
چپو با دوتّا لگد    راست افراطي مي کرد

بزه بزازي مي‌کرد
هر جا با ريش نمي‌رفت     کارشم پيش نمي‌رفت
واي به حال کسي که    با شاخش بازي مي‌کرد

سگه قصابي مي‌کرد
عصرا چاقو رو مي‌ذاشت     زير ابرو بر مي‌داشت
واسه موي فشنش     گربه بي تابي مي‌کرد

شتره نمد مالي مي‌کرد
خار مي‌خورد، کتاب مي‌خوند    فلسفه‌هاي ناب مي‌خوند   
يه روزم عقيده‌َشو    با عقده‌هاش خالي مي کرد

ميمونه بازي مي‌کرد
تو کوچه اهل صلاح    تو خونه  اِندِ (end) گناه
اينجا دست به خير مي‌شد       اونجا اخاذي مي‌کرد

«قاسم»ـه «صراف»ي مي‌کرد
به دلار تا مي‌رسيد    يهو از خواب مي‌پريد
شاعري يلّا قبا    مي‌شد و حرافي مي‌کرد

خروسه ... هيچي، بِگذريم

فيل اومد آب بخوره
شاعر افتاديد!! و دندونش شکست
تا ديگه اون باشه ترمز نبُره،
بعد از اين حرف زيادي... نخوره !!



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar