تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
قصه‌ي پهلوي تو



واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» مي‌کني
چشم بر هم مي‌نهد، چادر که بر سر مي‌کني

آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه
«زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» مي‌کني

با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند
عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر مي‌کني

قصه‌ي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست
اشک او را شبنم آيات کوثر مي‌کني

بازواني را که اين شلاق‌ها بوسيده‌اند
جاي لب‌هاي «محمد»(ص) بود، باور مي‌کني؟

با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت
کوچه‌هاي شهر غمگين را معطر مي‌کني

بي حرم مي‌ماني و از حسرت گلدسته‌هات
در مدينه خون به قلب هر کبوتر مي‌کني

نيمه‌شب مثل نسيم از کوچه‌ها رد مي‌شوي
شاعران مست را بي‌تابِ مادر مي‌کني

مثل آنروزي که پيشاپيش مردم مي‌رسي
با نگاهي اين غزل را هم تو محشر مي‌کني




|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 10 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar